بادمجانها را که ریختم توی ماهیتابه ، صدای جلز و ولز روغن بلند شد. کارد آشپزخانه را برداشتم و مشغول خرد کردن پیاز شدم. همانطور که با آستینم اشکم را پاک میکردم ، صدای کوبیدن در به گوشم رسید. همانطور چاقو به دست ، در را باز کردم. مسئول چک کردنِ دستگاه هشدار دهنده مونوکسید کربن ، آمده بود دستگاه را چک کند . بیشتر وقتها دستگاه را چک میکنند که خاموشش نکرده باشیم. آخر خاموش کردنش جرم محسوب می شود. یادم افتاد درست دفعه قبل هم که برای چک کردن دستگاه آمده بود من مشغول درست کردن همین غذا بودم. راستی چند وقت است من گوجه بادمجان می خورم؟ گوجه بادمجان غذای مورد علاقۀ من است. روزهایی که تنها باشم برای خودم گوجه بادمجان درست می کنم چون حوصلۀ اَخ و پیف کردنِ دیگران را ندارم. مسئول دستگاهِ هشدار دهنده مونوکسیدکربن ، یک مردِ چاق و کوتولۀ مکزیکی بود. شروع کرد به خوش و بش کردن با من. یک نگاهی به شیشه ویسکی ای انداخت که روی کانتر آشپزخانه گذاشته بودم تا قبل از غذا بخورم. بعد پرسید: شما با اون خانم مو کوتاهی که قد بلندی داره دوست هستین؟ همونی که تو ساختمون 4-17 زندگی می کنه ! ساختمون 4-17 رو خوب میشناختم. دو تا دختر لزبین اونجا زندگی می کردند که هیچکدومشون هم نه دوست من بودند و نه موهای کوتاهی داشتند. با تعجب گفتم : "نه ! چطور؟" گفت : خیلی وقتها می بینم توی تراس با شما سیگار می کشد. تازه یادم آمد او دوست مشترکمان را می گوید که احتمالن از بس به خانۀ رفقایش رفته ، آقای چاق کوتولۀ مکزیکی، او را از مالکین آن آپارتمان محسوب کرده. خندیدم و گفتم : آهان ! فهمیدم کیو میگین. آره با اون دوستم. بعبارتی ، فامیلم.
گفت : خیلی خانم خوب و مهربونیه . من خیلی دوسش دارم. درحالیکه پیاز ها را روی بادمجانها میریختم گفتم: آره ! خیلی مهربونه. سعی می کردم خودم را مشغول نشان بدهم که زودتر برود. خیلی عصبی و کلافه بودم. وقتی که رفت ، موزیک را بلند کردم و شیشه ویسکی را سر کشیدم. می خواستم همه چیز از یادم برود. همه تنهایی ها ، درد ها، بی پولی ها. یک سیگار گذاشتم گوشۀ لبم، کتم را انداختم روی شانه ام و رفتم توی تراس سیگارم را روشن کنم. پریودم خیلی عقب افتاده بود. حالم اصلن خوب نبود. همش منتظر بودم یک خبری بشود و نمی شد. فکرم به هزار جا رفت. نکند حامله شده باشم؟ نکند اینجا سقط جنین ممنوع باشد؟ نکند مجبور شوم به روشهای سنتی سقطش کنم؟ نکند تنها بیفتم یک گوشه و از شدت خونریزی بمیرم؟
یک بار دیگر شیشه ویسکی را سر کشیدم. سرم گیج رفت. افتادم روی کاناپه. ریموت را برداشتم و صدای موزیک را قطع کردم. بعد ، باز با خودم شروع کردم به مجادله کردن. ! خب مُردی که مُردی . مگه این زندگی بهت چی داده که بهش چسبیدی! بعد خودم جواب خودم را دادم: چرا برای یک شب سکس ، که یک طرف، فقط لذتش رو برده و هیچ دردسری نداشته ، من بمیرم؟ این انصاف نیست. یک سیگار دیگر گذاشتم روی لبم و اینبار بدون اینکه کت بپوشم ، رفتم توی تراس. سرمای شدیدی بود ، ولی زیاد حسش نمی کردم. بدنم کرخت و بی حس شده بود. با خودم فکر کردم نکند مجبور شم بدنیا بیاورمش و مجبور شوم دو تا بچه را بزرگ کنم؟ سیگار را که کشیدم آمدم داخل آپارتمانم و همانطور که میلرزیدم روی کاناپه ولو شدم و دیگر نفهمیدم چه شد، تا اینکه صدای بوق هشدار دهنده دستگاه مونوکسید کربن مرا از خواب پراند. بلند شدم دیدم گوجه بادمجانم روی گاز جزغاله شده است. دویدم و هود را روشن کردم. یک لحظه احساس کردم دارم بالا می آورم. رفتم در دستشویی سعی کردم عوق بزنم، ولی نتوانستم بالا بیاورم. ناگهان ، زیرِ دلم ، درد شدیدی حس کردم. و حس جاری شدن خون و رهایی ...
انگار این خون جمع شده بود که فقط یک عقده چندین و چند ساله را به من نشان دهد. سرم را به دیوار تکیه دادم ، به خودم در آینه نگاهی کردم و لبخندی روی لبهایم نقش بست . اینبار هم قِسِر در رفته بودم !!
:(
پاسخ دادنحذفخوب بود
پاسخ دادنحذفاز خوندن بیشتر پستها
لذت بردم
ممنونم
حذفمرد مکزیکی که زیاد حرف میزنه
پاسخ دادنحذفوقتی که سکوت نیازه
ولی
به درد هم میخوره
وقتی که سکوت روی آدم افتاده
حیف از گوجه بادمجون
من دوست دارم
هم مزه اش رو
هم طعم قسر در رفتن ها رو
بوسس
فدات
حذفمن ازین پست شروع کردمو همینجوری رفتم پایین نتیجه اینکه هر چی میگذره داری قوی تر مینویسی این یکی عالی بود انقدر که تو خط آخرش دلم واسه پریودم تنگ شد
پاسخ دادنحذفمرسی عزیزم
حذف