۱۳۹۲ تیر ۴, سهشنبه
رویا
الان را نمی دانم ولی آن زمان ها وقتی یک نفر شوهر میکرد ، شروع می کرد به آه و ناله که عجب غلطی کردم شوهر کردم. بعد به دخترهای مجرد می گفت برید خدا را شکر کنید که مجرد هستید و هنوز ازدواج نکرده اید. الان را نمی دانم ولی آنوقتها دخترهای مجرد می نشستند پیش هم و پشت سر آنها صفحه می گذاشتند که عجب چُسی می آید با آن شوهر قراضه اش. خودش شوهر کرده حالا به ما می گوید شوهر نکنید خوب نیست.
این روزها من حالم خوب نیست. هر وقت چسناله می کنم همه میگویند بهترین جای دنیا داری زندگی می کنی پس خفه شو ! چسناله ممنوع! هیچکس نمی بیند من از صبح که بیدار می شوم در دلم با تک تک خانواده ام هنگ آوت می کنم. می روم در فروشگاه هر لباسی را می بینم برای مادر و خواهرم انتخاب می کنم. بعد با آنها صحبت می کنم. به خواهرم در دلم می گویم : این از همان مدلهایی است که تو دوست داری. برای مادرم از آن سوتین نرمها میبینم. سیگار که می کشم با برادر و خواهرم چرت و پرت می گویم. دخترم را که بغل می کنم از طرف مادرم بویش می کنم و از آن بوسهایی که مادرم همیشه دوست داشت از او بکند می کنم. غذای جدید که درست می کنم ، در دلم رسپی اش را به مادرم یاد می دهم. تمام زندگی ام شده رویا! رویای با آنها بودن. رویای تنها نبودن!
اشتراک در:
نظرات پیام (Atom)
احتیاج به یک گوش شنوای خوب داری
پاسخ دادنحذفعجب حکایتی.
پاسخ دادنحذفاما خوب خوبی هایی هم حتما داره که این جا رو گذاشتی و رفتی اون جا. نه؟
واقعا همینه...برای منم دقیقا همینه!
پاسخ دادنحذفیه جورایی منویاد ویولتا میندازی
پاسخ دادنحذف