۱۳۹۲ خرداد ۲۶, یکشنبه

یک داستان تکراری

آورده اند که روزی حاکمی می خواست قدرت خود را زیاد کند. وزیرش که مردی زیرک و با سیاست بود پیشنهاد داد اوضاع را به مردم شهر سخت بگیرد تا قدرتش افزون شود. از این رو، حاکم حکم نمود که مردهای شهر فقط اجازه دارند ماهی یک شب با زن خود همخوابگی کنند. به همین جهت کلیه مردهای شهر باید شب را خارج از شهر در یک قرارگاه سر کنند. مدتی گذشت ، اوضاع بر همگان سخت گردید ، مردم بر اعتراض بر آمدند که این چه وضعیست برای ما درست کرده اید؟ آنگاه حاکم به وزیر زیرک گفت این چه اوضاعیست تو برای ما درست کرده ای؟ تو می خواستی قدرت ما را افزون کنی ، در عوض مردم را بر علیه ما شورانده ای. وزیر بگفتا حاکما کمی صبر کنید. کار من تمام نشده است. آنگاه وزیر حکم کرد هر مردی که می خواهد شب را برود منزل، و با زنش سر کند، باید ابتدا این باتوم را در ماتحتش فرو کنند. چند شب اول هیچکس از ترس باتوم ، سراغی از خانه و کاشانه نگرفت. کم کم به کلیه مردان سخت بیامد و شق درد خواب راحت را از آنها ربود تا اینکه کم کم تصمیم گرفتند باتوم را در ماتحت فرو کنند تا یک شب بتوانند با آرامش ، آب کمر خالی نمایند. کم کم تعداد کسانی که باتوم در ماتحت فرو می نمودند تا شب را در رختخواب گرم و نرم در آغوش همسر سر کنند فزونی یافت و کار به آنجا کشید که صف های طولانی برای باتوم فرو کردن تشکیل می شد و گاهی مردم تا صبحگاه را باید در صف می ایستادند تا نوبتشان سر برسد. این شد که مردم به اعتراض در آمدند و  در خیابانها بریختند و فریاد اعتراض برآوردند که این چه وضعیست . وزیر دستور داد تا غرفه های باتوم در ماتحت فرو کنی را افزایش دهند تا صف ها کوتاه تر گردد و مردم زودتر کارشان راه بیفتد. اینگونه گشت که مردم شاد شدند در خیابانها بریختند و جشن و پایکوبی کردند و این پیروزی قهرمانانه را که می انگاشتند بخاطر تظاهرات و اعتراضات آنها حاصل گشته است را به یکدیگر تبریک می گفتند و با کمال شعف و شادمانی و با آغوش باز، از افزایش تعداد غرفه ها استقبال نمودند و به زندگی خود ادامه دادند. 

۲ نظر: