۱۳۹۲ تیر ۴, سهشنبه
طلاق
طلاق بد است. طلاق قلب آدم را به در می آورد. باعث میشود آدمم احساس کند بهترین سالهای زندگی اش را تلف کرده انگار که تمام سرمایه اش را رفته و هله هوله خریده. آدم احساس شکست می کند. طلاق نفرت انگیز است. ولی این نفرت انگیز بودنش دلیل نمی شود که آدم با بوی گندِ لاشۀ یک رابطه همینطور کجدار و مریز کنار بیاید که از آن اتفاق نفرت انگیز جلو گیری کند. طلاق یک داروی زهرمار است ولی گاهی باید دماغ خود را گرفت و این زهرمار را تا ته رفت بالا.
مرجان هشت سال بود طلاق گرفته بود ولی هنوز افسرده بود. هر وقت پای صحبتهایش می نشستم، فقط مشغول بررسی دلایل بهم خوردن زندگی اش بود. آخر یک بار حوصله ام سر رفت ، وقتی داشت گریه می کرد گفتم "بابا تو چقدر آدم ضعیفی هستی! پاشو خودتو جمع کن. مغزت گوزید انقدر گریه کردی" دلش شکست اما من معتقد بودم مهم نیست. مهم این است که همین العانش هم برای شروع زندگی جدید دیر شده است. باید پرونده آن زندگی را خیلی وقت پیش می بست . سه ماه از آن اتفاق نگذشته بود که خودم هم طلاق گرفتم. طلاق من خیلی غیر منتظره بود. یعنی از آن خوشبختی هایی که از زیر می پوسند و یکهو روی سرت هوار می شوند. زندگی ما با ظاهر گول زنکش یکهو روی سر هر سه نفرمان خراب شد. من فقط مثل آدمهایی که عزیزشان را ناگهانی و بدون اینکه انتظارش را داشته باشند در یک حادثۀ دلخراش از دست داده اند نشسته بودم سر مزارش ، سوگواری می کردم. طلاق شاید زهرمار ترین داروی زندگی باشد. از همان داروهایی که موهای آدم می ریزد ، آدم حالت تهوع می گیرد، سردردهای شدید می گیرد و افسرده می شود. یک چیزی مثل شیمی درمانی. ولی گاهی همۀ این عوارض جانبیِ سخت ، ارزشش را دارد اگر سلامتی را به آدم باز گرداند.
اشتراک در:
نظرات پیام (Atom)
جدایی اگر به ضرر نباشه و زندگی رو بیشتر تحت شعاع قرار نده بسی هم عالیست.
پاسخ دادنحذفبهترین داروی ممکن... توصیف خوبی بود..
پاسخ دادنحذفتشبيهاتت آدمو تو افكارش غرق ميكنه...اين پست از نوشته هاي عالي محسوب ميشه
پاسخ دادنحذف