۱۳۹۰ بهمن ۱۹, چهارشنبه

هر شب از دوردستها انتظار آمدنت را می کشم

گاهی پشت پنجره به آن دور دستها خیره می شوم ، کودکی می آید با چشمانی درشت و موهای بلند مشکی ، با لبخندش مسخم می کند، دستم را می گیرد ، می کشد و با خود می برد. دل به دلش می دهم . پا به پایش می دوم . می رویم  تا می رسیم به کوچه ای پهن و پر از درخت ، و بسیار آشنا . احساس کودکی ام باز زنده می شود. چشم می گذارم ، پنهان می شود ، پشت ماشین ها را می گردم ، پشت درخت ها ، یا حتی نبش کوچه بالایی ، پیدایش نمی کنم . پدرم می آید مشغول آب دادن چنارهای جلوی در خانه مان می شود. از او نشان کودک را می پرسم ، جوابی نمی شنوم . کوچه رنگش می پرد، درختها زرد می شوند. موهای پدرم سفید می شوند، کودک بزرگ می شود، مادر می شود ، یک مادر زخم خورده و تنها. به صورتم خیره می شود، اشک در چشمانش جمع می شود ، روی گونه ام سُر می خورد. دلم برای کوچه مان تنگ می شود، برای کودکی ام ، پدرم ، و همه کسانی که تنهایشان گذاشتم ، دلم از خودم می گیرد. دستی محکم بر پشتم کوبیده می شود . از جا می پرم.  سرنوشت است که دستم را می گیرد ، می کشاند ، برم میگرداند همینجا پشت همین پنجره ، سیگارم را در دستم می دهد و رهایم می کند و می رود.  
من می مانم و پدر و مادری دلتنگ و عشقی دورافتاده و بیتاب و سرنوشتی که دستانم را بست به همین چهارچوب و رفت ...

۲ نظر:

  1. بلاخره پس از گذشتن از انواع فیلترجات، تونستم برای اولینبار بلاگت رو ببینم. بک گراندش خعلی قشنگه! نوت هات هم که همیشه گفتم تکِ و حرف دلِ من
    نوت هات رو از دو جا میخونم و پلاس میزنم اما بازم واسه بععضی ازونا کم گذاشتم پس اینجام پلاس میزنم واسشون :)
    بازم میگم، نه اینجا نه توو فیس بوق قدر نوتاتو ندونستن!

    موفق باشی Arash UTD

    پاسخ دادنحذف