یک دختر نوجوان بود که دایی اش بنزین ریخت توی حیاط و جلوی چشم همه خودش را آتش زد. همیشه می گفت صحنه اینور آنور دویدن یک گلوله آتش در حیاط از جلوی چشمانم کنار نمی رود. دایی سوخت . بدجوری هم سوخت. آنقدر بدجور که به بستگان اجازه ندادند او را ببینند. اما مادر این دختر نوجوان، اصرار داشت برادر را ببیند. وقتی وارد اتاق شد ، مادر بود. وقتی بیرون آمد ، دیگر هیچ چیز نبود. مادر همان روز تمام کرد ، و دایی فردای آن روز. یک هفته بیشتر از مراسم خاکسپاری دایی نگذشته بود، که مادر ، که تاب و توان زندگی با دیدن برادرِ جزغاله از او گرفته شده بود، با چند عدد قرص برنج، خود را خلاص کرد. مادر هم رفت. او ماند و برادر کوچکترش و یک پدر دائم الخمر. نمی خواهم از شخصیت محکم و روح پاکش بگویم. فقط خواستم بگویم ، دختر خودش هم خیلی کم سن تر از خودش بی مادر شد.
او رفت ... دختری بی مادر بجا ماند باز ...
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر