من هم مثل لاک پشتها ، یک لاک دارم . هر چند وقت یکبار به لاکم پناه می برم. ساکت می نشینم و به یک گوشه خیره می شوم. مثل یک گنجشک که ترسیده باشد ، همان تو می مانم . گاهی هم از لاک تنگ و تاریکم خسته می شوم، سرم را می آورم بیرون، نگاهی می اندازم ، یک دوستت دارمِ غیر منتظره می شنوم، عاشق می شوم . آغوشی گشوده می شود، دلم می لرزد. دلم می لرزد چون سالها منتظر این بودم که سرم روی شانه کسی باشد، که دلم به کسی قرص باشد، که بدانم کسی هست که می توانم به یادش دلخوش کنم ، و برای همه سالهایی که نخابیدم ، آرام بگیرم درآغوشش.امید در قلبم سو سو می زند. بیرون می آیم ، بسویش می دوم. هر چه می روم نمی رسم. صبر می کند. می بیند نمی رسم،پشت می کند و می رود. همه امیدهایم روی سرم هوار می شود. به خود می آیم می بینم وسط هیاهو رها مانده ام . می دانم که باید باز برگردم داخل همان لاک خودم. می دانم درلاکمم هم نمی توانم دوام بیاورم اینبار. بدون او حتی لاک امنم هم شکنجه گاه است . اما جای دیگری سراغ ندارم. می ترسم . دیگر خسته ام . زیاد دویدم .
اینبار به خودم قول می دهم به هوای هیچ آغوشی لاکم را ترک نکنم. آغوشها نمی توانند امن باشند. آغوشها را جدی نگیرم. کاش دلم فراموشکار نباشد. یادش بماند که این عشق چگونه لت و پارش کرد. کاش یک جایی با خودکار علامتی بزند، که هر وقت چشمش به آن افتاد یادش بیاید که دیگر به هیچ دوستت دارمی اعتماد نکند. باید برگردم . دیگر تامل جائز نیست . به همه دنیا خداحافظ می گویم و برمی گردم در لاکم....
آدم لاکپشت نیس
پاسخ دادنحذفدل هم از لاک نیس