۱۳۹۰ بهمن ۲۷, پنجشنبه

پل ها آنقدر ها هم آبکی ویران نمی شوند

با پسردایی ام سالها بود قهر بودم . بعد از سالهاکه هیچ تماسی با او نداشتم،  بخاطر فوت دختر خاله اش ، که دوستم بود ، و برایم خیلی عزیز بود، در فیس بوک پیام تسلیت دادم. فکر می کردم به تخمش هم حساب نمی کند پیام مرا. بدجوری به رابطه مان گوه زده بودیم . احساس می کردم همه پل های پشت سرمان کلا" ویران است. تیری در تاریکی بود. خاستم بگویم می دانم چقدر درد داری. میدانم چقدر محزونی. میدانم چقدر دوستش داشتی. میدانم چقدر برای همه مان عزیز بود.
 همسر سابقم گفت  "این روزهای آخر فقط پانزده کیلو شده بود. همه خوشحالند که راحت شد." و من فکر می کنم که پس چرا من خوشحال نیستم؟ و اینکه او چقدر همیشه سالم و سرحال بود. چطور میتوانسته تبدیل به یک موجود پانزده کیلویی شده باشد. خلاصه با اطمینان به اینکه میدانستم پسردائیم جواب مرا نمی دهد به او پیام دادم . 

باورش سخت است ، ولی جوابم را داد ...  تشکر کرد...

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر