مادر که باشی همیشه یک بار سنگین روی شانه هایت سنگینی می کند. کاری هم ندارد شانه هایت چقدر نازکند و شکننده. مادر که باشی ، فقط باید بار احساس گناه را هر جا که می روی با خود خِر کِش کنی. هر چقدر هم فداکار، هر چقدر هم عاشق... مادر که باشی حساس می شوی . خُرد می شوی، وقتی خسته و ناتوان از سرکار به خانه بر می گردی و می بینی دخترک کوچکت تمام ظرفهای نهار را شسته و کف حمام نشسته و با همان اسکاچ مخصوص ظرفها دارد آنجا را می سابد، که ساعتها تنهایی در خانه اذیتش نکند ، که آستینهای خیس کودکانه اش ساعتهاست همانطور از دستانش آویزان مانده اند، که بجای ریخت و پاش عروسک هایش ، توالت فرنگی را می سابد ، می خواهی همانجا وسط حمام بنشینی و بلند بلند زار بزنی و هر چه بد و بیراه از دهنت در می آید به خودت بگویی . مادر که باشی عذاب وجدان رهایت نمی کند. حتی اگر همه وجودت را فدا کنی ، باز هم به خودت بدهکار می مانی. هر چقدر هم به خودت دلداری بدهی و بدبختی هایی که بخاطرش کشیده ای را برای خود مرور کنی، باز هم راضی نمی شوی !
مادر که باشی ، خجالت می کشی منت نه ماه حملش را ، یا درد تولدش را بر سرش بگذاری. مادر که باشی گونه ات از شرم سرخ می شود وقتی می گوید "مامانی جونم روزت مبارک" !
مادر که باشی ، بهترینی همیشه بهترینی !!!
پاسخ دادنحذفمادر که باشی دیگر به خودت تعلق نداری
پاسخ دادنحذف