۱۳۹۰ بهمن ۴, سه‌شنبه

آقای دردسر ساز

جانم برایتان بگوید چندی پیش خبری به سمعمان رسید که گل از گلمان شکفت . آقای دردسر ساز برای ملاقات فرزندشان ، بنا دارند عید نوروز را تشریف بیاورند اینجا. همین اینجا! معلوم نیست دوباره چه خوابی برایمان دیده اند که اعصاب و روانمان را با پشگل یکسان کنند. علی الحال ، من یک مشکل بزرگ دارم و آن این است که هنوز از ایشان می ترسم. 
نمیخواهم بگوئید "مادیان و این حرفها؟" و یا بگوئید " اینجا که ایران نیست که او بتواند قلدری کند و بچه را گرو کشی کند و دولت هم حمایتش کند و ..." هزارتا چیز دیگر، خودم همه اینها را از حفظم . ولی ترس از آقای دردسر ساز در خون من عجین شده است. تلفنم که زنگ میخورد قلبم میریزد. اسمش که می آید چهار ستون بدنم به لرزه درمیاید. شاید قبلا" در یکی از پست هایم خوانده باشید که من بعلت مسائل خانوادگی ، کلا" با دعوا میانه خوبی ندارم . و این آقای دردسر ساز هم بطرز ماهرانه ای از این نقطه ضعف بنده بتمامه استفاده نمودند، و کلیه حقوق بنده را مصادره فرمودند و بنده هم لام تا کام حرف نزدم. 
حالا ایشان دارند تشریف می آورند که شر جدیدی بپا کنند. ببینید کِی گفتم. ایشان بالاخره بنده را جوانمرگ میکنند. لعنت به من! به خودم قول داده بودم دیگر در مورد ایشان مطلبی در بلاگم ننویسم ، ولی این مسئله بیشتر در مورد خودم است. گاهی ، بعضی ترسها در وجود آدم نهادینه می شود. آدم نمی تواند هیچ رقمه از شرشان خلاص شود. اگر میسر بود ، باور کنید تا بحال این کار را کرده بودم. گاهی فکر می کنم کاش یک بار هم که شده یک سیلی آبدار در گوش ایشان می نواختم که حساب کار دستشان بیاید. ولی تا با ایشان مواجه می شوم، لحن صدایم عوض می شود. مثل موش می شوم. از این مادیانی که در برابر ایشان قد خم میکند هیچ خوشم نمی آید. شاید بهتر باشد پیش یک مشاوری چیزی بروم. ولی اینجا امکانش نیست. کاش یک نفر می توانست به من یک اعتماد بنفسی بدهد که ایشان تا چشمشان به بنده می افتد قالب تهی کنند ، و به همان دیدار فرزندشان کفایت کنند، و بدون هیچ جنگ اعصابی به آغوش خانواده باز گردند.

۳ نظر:

  1. اگر ما بلد بودیم،آرام ننشینیم،
    اگر بلد بودیم،صدایمان را بلند کنیم،
    اگر بلد بودیم یکی بخوابانیم زیر گوششان،
    اگر بلد بودیم...
    بیخیال حالا که بلد نیستیم بهتر است،دهانمان را ببندیم و مثل همیشه ساکت،فقط نگاه کنیم

    پاسخ دادنحذف
  2. تو مایه های قاشق نشستم فک کنم :)
    فرزندشان، فرزندتان هم هست اگه اشتب نکنم
    باید بپذیری و بدانی که تو هم یک انسانی که می تونی از نقاط ضعف دیگران (البته به هبچ وجه حرکت انسانی نیست در مقابل یک انسان) استفاده کنی

    پاسخ دادنحذف
  3. همونطور که خودتون گفتید، فکر کنم بهتره که با یک روانشناس مشورت نمایید. تا ریشهء این ترس رو پیدا نکنید و از وجودتان بیرون نکشید، تمام عمر از آن در عذاب خواهید بود.

    پاسخ دادنحذف