۱۳۹۰ دی ۱۱, یکشنبه

وقت رفتنه !

نور خورشید از لای پرده ها توی صورتم تابید. آخرین صبح های بهار بود. بلند شدم دیدم سرجاش نیست. رفتم پائین . توی آشپزخانه داشت با تلفن پچ پچ می کرد ولی عصبی بود. از اینطرف آشپزخانه به اونطرف تند تند قدم میزد. وقتی متوجه حضورم شد که روی آخرین پله ایستاده بودم و نگاش میکردم. زود خداحافظی کرد. گوشی رو قطع کرد. نگاهی به موهای بلند ژولی پولی و لباس خوابِ  شل و ولم کرد. گفت "باز پابرهنه را رفتی رو سرامیک؟" سرمو انداختم پائین گفتم :"اوهوم! پاشدم صبونتو آماده کنم. " پشت کانتر ایستاده بودم و داشتم براش ساندویچ کره مربا درست میکردم . اومد روبروم. شونه هامو با دستاش گرفت. بند لباس خوابم افتاد رودستش. گفت "نمیتونم ولش کنم. دوسش دارم" سرمو انداختم پائین. گفتم "اشکالی نداره ! من میرم. همین امروز میرم" ، گفت:" ببخشیدا" گفتم: "اشکالی نداره"
و رفتم ...

۲ نظر: