یک ماه از جدائیمان گذشته بود. ماهی که پشت سرگذاشته بودم، دردناک بود. دردش مثل دردی بود که در اندام معتادی که به تخت بسته اندش برای ترک در تمام وجودم میپیچید. دلم برای مادر و پدرم بسیار می سوزد. هر کسی زنگ میزد و می گفت با من کار دارد، با آهی پر ازدرد میگفتند، توی اتاقه ، درو بسته داره گریه میکنه!
تعداد زیادی مجله جدول خریده بودم، سرم را در جدول فرو می کردم و وقتی سرم را بلند می کردم، شب شده بود. سکوتم اشکهای پدرم را هم در آورده بود. همه دورم را گرفته بودند و مثل یک بیمار لاعلاج به من نگاه می کردند. دلشان برایم می سوخت احتمالا" ! درد عجیبی در بند بند سلولهای روحم می پیچید. یک روز عصر خانم س آمد گفت تو با خدا قهر کردی؟ سرگرم ور رفتن با مکعب هوش بودم . سرم پائین بود. جواب ندادم. گفت چرا اینکارو میکنی با خودت؟ ببین مامان باباتو؟ ببین چقد شکستن؟ ردیف اول را درست کرده بودم، داشتم برای جور کردن یک خانه زرد از وجه دیگر مکعب با آن کلنجار می رفتم. ادامه داد : "خدا دوستت داره ! باور کن راس میگم ! " ، راه آن مربع زرد تک افتاده را پیدا کردم . حرفهایش برایم خنده دار بود ولی دیگر نای خندیدن هم نداشتم. باز ادامه داد: پوزخند نزن ! میدونی من وقتی جدا شدم چه وضعی داشتم؟ حتی کسیو نداشتم که برم پیشش. نه مادری، نه پدری، فقط وسایلمو بار یه وانت پیکان کردم . وقتی داشتم سوار ماشین می شدم، اومد جلوم گفت حداقل یه چیزی بده که الان که داری ترکم میکنی از غم نبودنت برم مواد بخرم بکشم. منم از همون روی اثاثیه، سماورو برداشتم دادم بهش ، سوار ماشین شدم و رفتم. سه بار ترکش داده بودم. یه بارش همینجا ! رو همین تخت خونه شما ! دفعه چهارم که می خواست ترک کنه گفت اگه اینبارم برگشتم سراغش دیگه نمون باهام ! من وقتی جدا شدم جایی نداشتم، کاری نداشتم، پولی نداشتم. پناهی نداشتم. با یه بچه سه ساله از اون زندگی اومدم بیرون! مجبور شدم برم تو یه کارگاه تولید نواربهداشتی کار کنم. زجر می کشیدم. میفهممت ! اما تو خیلی شرایطت بهتر از منه . این کارو با خودت نکن ! با خدا قهر نکن. مربع زرد را نمیتوانستم برسانم به ردیف بقیه زردها. همش یک جای کار می لنگید. مکعب را پرت کردم. بلند شدم رفتم توی اتاقم . پنجره را باز کردم. تابستان بود. بچه ها توی پارک بازی می کردند. و من فکر کردم کودک بیگناهم به اندازه کافی در سوگواری من صبوری کرده. لباسش را پوشاندم بردمش تا با بچه های دیگر بازی کند و دوتایی بستنی بخوریم.
رفتم جلوی آینه خودم را نگاه کردم. چشمانم، سرشار از حزن بود، و صورتم مثل یک کودک تنها ترسیده بود، اشکهایم را پاک کردم و به خود گفتم : welcome back
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر