۱۳۹۰ دی ۲۹, پنجشنبه

دفترچه خاطراتِ رسوای من

یک وقتهایی هست  آدم آنقدر غم در دلش چمبره زده که فقط می خواهد یک جایی را پیدا کند و همه را  آنجا خالی کند. یک جور استفراغ احساسی ! یک جایی مثل یک وبلاگ و یا شاید یک دفتر خاطرات ...
آهان ! گفتم دفتر خاطرات ، چشمتان روز بد نبیند ، وقتی بدلیل عزم مهاجرت، یک سری از کتابهایم را فروختم و یک سری را بخشیدم ، در این میان یک دفتر خاطرات بود که لابلای بخشیده شده ها از نظر پنهان مانده بود و دست  تک تک اعضای فامیل ، از دیبا که تازه کلاس اول ابتدایی اش را تمام کرده و برای تمرین روانخوانی از آن استفاده کرده بود، تا مرجان دختر دایی محترم که علاقه زیادی به کنکاش آدم ها و اتفاق های زندگی شان دارد ، و دایی جان و خاله خانم و برادر عزیزم و همسر محترمشان، و صد البته متعاقبا" مادر همسرشان ، دست به دست ، همچون یک رمان واقعی که همه شخصیت هایش را هم خوب می شناسند و می توانند به راحتی ، و بدون نیاز به خلاقیت های فردی تصویر سازی نموده و فیلم قشنگی در ذهنشان بسازند،  گشته و خلاصه زمینه مساعدی برای فراهم نمودن بستر خاله زنک بازی و ارضای حس کنجکاوی اقوام و آشنایان را فراهم آورده است. 
یک جایی متوجه شدم از هر خاطره ای که تعریف می کنم ، همه بقیه اش را  از حفظند. تا مدتها با خودم مشغول بازیابی خاطراتم بودم که ببینم کجا این همه خاطره را برای اینهمه آدم تعریف کرده ام ، و خلاصه دهانِ لق همسر مکرمۀ برادرمان ، بند را آب داد که بعله ، ما کلی از خواندن خاطرات تو اشک ریخته ایم و کلی خندیده ایم و کلی بحث فلسفی بپا کرده ایم و چه و چه !
و بنده در کمال سکوت و البته بهت زدگی ، از اینکه این دفتر خاطرات لعنتی که تویش کلی استفراغات ذهن درگیر من روان بوده، از کدام سوراخی در دست فک و فامیل سر خورده و افتاده است ، مدتی است کارم شده فکر کردن به اینکه دیگر چه چیزهای خصوصی ای ممکن است در آن نوشته باشم، مثلن نکند در مورد فلان شب و فلان قضیه چیزی نوشته باشم ، و یا اینکه ، اوه اوه اوه .... ترجیح میدهم فکر نکنم ! خب ، البته ، جای شکرش باقی است که دیگر کسی مرا نمی بیند. اگر هم برگردم ، احتمالا" تا آنموقع همه چیز یادشان رفته. 

۲ نظر:

  1. یه بار واسه من این اتفاق افتاد. بچه بودم، 17 سالم بودو کنکوری. روزی که کنکور رو دادم و تموم شد پدر و مادرم اومدن گفتن ما تصادفی! دفتری که مینوشتی رو دیدیم و خوندیم. توی اون دفتر خیلی چیزا بود! از مستی ها و سیگار کشی ها و ماجرا با دخترها گرفته تا هزاران کار یواشکی و دروغهای ساده و پیچیده. اینطور مواقع اصلا به تو اجازه داده نمیشه که شاکی بشی برای چی به وسایل من دست زدین، چون اونا شاکی تر هستن که حالا یه چیزایی رو میدونن که قبلا نمیدونستن

    پاسخ دادنحذف
  2. تجربه ی خوبی نیست،چقدر خوشحالم که اون سالهای لعنتی آخرین روز سال دفتر خاطرانمو می سوزوندم،۵ سال پیاپی کارم شده بود این

    پاسخ دادنحذف