۱۳۹۰ آذر ۱, سه‌شنبه

دو تار موی سفید

خودم هم نمی دانم چطور دارم دوام می آورم، با اینکه  سالهاست کم آورده ام.  شاید از باک رزرو دارم استفاده می کنم. دوستی می گفت باک رزروی در کار نیست. همه اش همان یک باک است که میزان حجم واقعیش از ما پنهان شده است. مگر تولید کننده مرض دارد دو تا باک بسازد، وقتی می تواند یک باک بزرگتر بسازد. فکر کردم دیدم درست می گوید. پذیرفتم. حوصله سرچ کردن در اینترنت را هم نداشتم تا مطمئن شوم اصلا" باک رزروی در کار هست یا نه. مهم این است که من هنوز تمام نکرده ام. پس احتمالا" ظرفیتم بیشتر از چیزی بوده که می انگاشتم. چه با باک رزرو، چه بدون آن. مهم این است که آستانه تحملم بطرز شترواری بالا است. می گویم شاید دو کوهان پر از شادی در زخائرم دارم که برای روز مبادا به آنها رجوع می کنم. میبینم نه ... رویم را که بر میگردانم ، خوشی ای وجود نداشته که کفاف ذخیره برای روز مبادا را هم بدهد. کوهانی هم اگر بوده یا هست، باری از اندوه است و دیگر هیچ. اندوه دخترکی که ناپدریش تا حد مرگ شکنجه اش کرده ، اندوه عشق که الان جز به استفاده ابزاری، به هیچ درد دیگری نمیخورد انگار،... اندوه شادابی ای که مثل روح از قفس تنم پرکشیده ... فکرش را که میکنم میبینم با این دو تار موی سفید ارضا نمیشوم. میخواهم همه موهایم به اندازه غصه هایم سفید شوند....

۴ نظر:

  1. بیشتر شبیه یه پازلِ. فکر می کنی قطعه آخر رو گذاشتی و بازی تموم شده ولی باز می بینی یه قطعه جدید اومده... باید بازی کنی...

    پاسخ دادنحذف
  2. مهم اینه که رنگ دلت سیاه نشه

    پاسخ دادنحذف
  3. دل ... کالای بی ارزشی است این روزها... سیاه یا سفید فرقی نمی کند...

    پاسخ دادنحذف
  4. من هم خیلی وقت است که کم آورده ام نمیدانم چرا تمام نمیشوم. تا بحال به باک فکر نکرده بودم. اما از اینکه هنوز زنده ام تعجب می کنم. البته اگر بشود روی من نام آدم زنده را گذاشت

    پاسخ دادنحذف