۱۳۹۰ آبان ۱۹, پنجشنبه

برای مخاطب خاص ... در آن دورها


دلم برایت تنگ شده . میدانستی؟ هنوز صدای تو در گوشم زنگ می زند. کاش می دانستم کجا هستی . اصلا" هستی؟ یا تمام شده ای همان موقع که از آب کشیدیمت بیرون. شاید هم همانجا بودی و ما را نگاه می کردی که چطور دست و پا گم کرده به تو نفس می دادیم و قفسه سینه ات را می فشردیم. درست همانموقع که کف بیرون می آمد از دهانت ، و من همش منتظر بودم در یکی از همین دقایق سرفه ای می کنی ، و هر چه آب خورده بودی بیرون می آوری، تو به خوش باوری ما می خندیدی در دلت ، و میگفتی زور نزن ... من رفته ام .
هیچ میدانی ؟ من هیچوقت از دیدن مُرده ها خوشم نمی آمده. همیشه ، هر وقت می دیدمشان ، خیره در صورتشان ، دنبال خودشان می گشتم ، ولی پیدایشان نمی کردم. آن جسد دیگر هیچ چیزی از آنها نبود. درست مثل وقتی که دایی ام تصادف مختصری کرده بود و با من تماس گرفت که بروم دنبالش . وقتی به بیمارستان رسیدم حالش خوب بود. نمی دانم چه شد که ناگهان چشمانش را بست. و دیگر باز نکرد. من همانجور به صورتش خیره شده بودم . یک پرستار سِرُم را باز می کرد. یکی پنبه در دهانش می گذاشت. یکی مرا هل میداد بیرون. و من فقط نگاهش می کردم. در صورتش دنبال سرنخی ازموجودیتش می گشتم. یعنی تمام شده بود؟ یا این جسد فقط مقداری از او بود که مثل عضو قانقاریا گرفته باید قطع می شد. ..
کاش باشی. کاش این نباشد که تمام شده باشی و آخرِ تو و همه  آدمها فقط خوراکِ کرمها شدن باشد....

۳ نظر:

  1. نوشته های شما رو نمی خونم بلکه مزه مزه میکنم.آروم میخونم که دیرتر به آخر برسم.واقعا خوشحالم که با شما آشنا شدم.خیلی نوع نوشتنتون رو دوست دارم.نرم روان شفاف عاشقانه.مثل گرمای یک نوشیدنی داغ توی یک شب زمستونی به آدم آرامش میده

    پاسخ دادنحذف
  2. هر وقت دلتنگ از دست رفته ای می شوم این نوشته توماس هاردی را به یاد می آورم:
    پاره ای از این درخت ، مردی ست که پدربزرگ من میشناخت و فعلا در پای آن خفته است. این شاخه چه بسا همسر او باشد ، انسانی زنده و گلگون که اکنون جوانه ای سبز شده است. این علفها لابد از او برآمده است ، از زنی که قرن پیش برای آرامش خویش پیاپی دعا می کرد و دختر زیبایی که سالیان قبل من انهمه کوشیدم که با او آشنا شوم و از کجا معلوم که به این گل سرخ ره نیافته باشد؟ پس آنها در زیر خاک نیستند بلکه همچون عصب و شریان همه جا در نشو و نمای هوای بالا به کارند و بار دگر آفتاب و باران را حس می کنند.

    پاسخ دادنحذف