۱۳۹۰ آبان ۲۶, پنجشنبه

اندر فواید گشت ارشاد

همیشه از کودکی دوست داشتم عینکی باشم. عینکی با فِرِم مشکی. مدلش را هم انتخاب کرده بودم . اما دست روزگار با من یار نشد که من عینکی بشوم. شاید به همین علت بود که همیشه از پسرهای عینکی چشم و ابرو مشکی خیلی خوشم می آمد. و این در حالی است که همه مردانی که در زندگی من خواسته یا ناخواسته نقش مخربی داشته اند ، بلوند و چشم رنگی بوده اند.
دوره دانشجویی ام با پسری با چشمهای سبز و موهای بلوند دوست بودم که منکرات ، (که اخیرا" نام گشت ارشاد را بر روی خود گذاشته اند و احتمالا" فکر کرده اند این اسم با مسما تر است) ما را در ماشین دستگیر و به بازداشگاه روانه نمود. بالاجبار یک شب را در کنار آدمهای جدیدی که با جنسشان غریبه بودم سر کردم. دخترانی با چشمان گود که ابروهایشان به میزان یک  سانتی متر پائین تر از تاتویشان  سبز شده و  حالا دوتا ابرو بالای چشمشان در آمده بود، و دخترانی که آنقدر محکم با مشت و لگد درب آهنی را برای یک نخ سیگار میکوبیدند که من فکر میکردم عنقریب درب سلول داخل مغز من میترکد، و همینطور دخترانی که همانجا بر روی همان زمین سرد که حتی یک موکت پیزوری هم کفش پهن نشده بود و جلوی همه ما آنچنان لخت می شدند و با هم عشقبازی می کردند که گویا ما که فک مان را یکی باید از روی زمین جارو می نمود را با درب و دیوارهای سلول اشتباه گرفته بودند ، و  زنی که پشت سرهم تکرار کردنِ " من نازشه هستم" اش روی مخم بود ولی حتی جرات نمی کردم بگویم درستش ناشزه است !

پدرم مخصوصا" گذاشت یک شب را در چنین جایی سر کنم که دیگر هوس سوار ماشین پسری شدن به مغزم خطور نکند. همه اینها را تعریف کردم که بگویم بیرون رفتن با همین پسر بلوند چشم سبز ، و عواقبی که بدنبال داشت، باعث شد پدرم مرا مجبور به ازدواج با خواستگاری نماید که هیچ سنخیتی با من نداشت، و از قضا او هم پسری بود بلوند با چشمان آبی که بیشتر شبیه "جان تراولتا" بود، و در نهایت به تباه شدن بهترین سالهای زندگی من ، و فرزندی که پایش بداخل این مخمصه کشیده شد ، انجامید.
شاید ناخودآگاهِ من ، خبر داشته که مردان بلوند و چشم رنگی با مزاج بنده سازگار نیستند، و برای همین هم همیشه چشمش دنبال پسرهای عینکی چشم ابرو مشکی بوده است.



پ ن:  نتیجه گیری طرح عنوان را بعهده  خواننده گرامی میگذارم.

۱۰ نظر:

  1. 2 تا نکته بی ربط به نتیجه گیری اخلاقیت:دی

    1)منم عاشق پسر قد بلند و خوش هیکل و چشم و ابرو مشکی ام. که البته نصیبم هم شد و دست روزگار گرفتش ازم.:|

    2) دست بر قضا این دوست پسر من هم عاشق عینکه و بزرگترین مشکل ما با هم اینه که چرا من عینکی نیستم:دی
    تمام مدت خوندن متنت تمام حواسم پیشش بود و دلتنگیم چند برابر شد:(

    پاسخ دادنحذف
  2. سرم درد می کند. فکر می کنم به همان دو برابر شدن عمرم...

    پاسخ دادنحذف
  3. حالا بالاخره ارشاد شدی؟

    پاسخ دادنحذف
  4. خودتم که چشم ابرو مشکی هستی!
    حالا تکلیف بقیه چیه؟...مثلا چشمای قهوه ای؟

    پاسخ دادنحذف
  5. یک چیزی یک جایی از دنیا کمین کرده تا در یک زمانی بیاید و مسیر زندگی آدم را کاملا عوض کند. می خواهد یک جزوه باشد یا یک شماره تلفن، یک جرعه مشروب یا یک نگاه، یک سی دی یا یک وبلاگ. چیزهایی ست که مسیر زندگی را طوری تغییر می دهند و آن چنان پرت و پلایت می کنند که هیچوقت دوباره پیدا نمی شوی. گشت ارشاد باشد یا هر چیز دیگر. زندگی به بیراهه، به گا، می رود.

    پاسخ دادنحذف
  6. اومدی و رفتی و تکلیف و روشن نکردی؟

    پاسخ دادنحذف
  7. پژمان جان قهوه ای با سیاه خیلی هم فرق نمی کنه :)

    پاسخ دادنحذف
  8. پسر چشم و ابرو مشکی بالقوه عینکی که بالفعل لنز می زنه مشکلت رو حل می کنه ؟

    پاسخ دادنحذف
  9. آفتاب پرست : عینک یه چیز دیگس :)

    پاسخ دادنحذف