۱۳۹۰ آبان ۱۰, سه‌شنبه

تهوع

تمام عمرت تنهایی ... تنهای تنها... وقتی پا به مدرسه می گذاری، وقتی مادر، تو را با نگاه نگرانت در حیاط بزرگی که پر از بچه های غریبه و آدمهایی که نمیشناسی شان تنها می گذارد، وقتی که مریض می شوی ، در تب می سوزی، درد میکشی، وقتی که عاشق می شوی ، و میبینی که او زندگی ای دارد که تو درش جایی نداری، وقتی که  تمام لحظه هایی که تو در همین تنهایی خودت آبکش شده بودی او ککش هم نگزیده، وقتی که میروی و کسی دلتنگت نمی شود،  وقتی که احساس میکنی صد سال دیگر هم سراغی از تو نشود به قبای مبارک کسی بر نمیخورد. ..همه این وقتها و همه وقتهای دیگر ، احساس میکنی حال بدی داری. چیزی انگار سر دلت گیر گرده که با یک بشکه عرق نعناع و جوشانده پائین نمیرود...
چیزی که نه پائین می رود هضم شود در اعماقت ، نه بالا می آید برود پی کارش ، بتوانی نفس صاحب مرده را فرو بدهی ... قلمبه میشود اینجا. درست همینجا . وسط قفسه سینه. به دنبال دوا و درمان و دعا و نماز و نیاز و دخیل و امامزاده و زیارت و حاجت و نذر و نیاز نباش. حل نمیشود.
بهترین راه این است که انگشت حماقتت را تا ته در این باور که "کسی برای تو هست" فرو کنی و هر چه عشق تا بحال بلعیده بودی ، همه را یکجا بالا بیاوری...

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر