از دیشب که او را دیده ام ، یک جوری ام. قلبم پر پر میزند که بغلش کنم و یک ساعت نگهش دارم در بغلم. صورتش را پر از بوسه کنم و بگویم :"خره دلم برات تنگ شده بود" . دیروز که دخترم با پدرش در اوو صحبت می کرد، او هم از آن سر دنیا وارد خط شد و سه تایی با هم شروع به صحبت کردند و من یواشکی از آن گوشه ، طوری که معلوم نشوم نگاهش می کردم. مرتیکه چقدر خوش تیپ تر شده است. اصلا" انریکه را بخاطر این دوست دارم که با او مو نمی زند. عموی دخترم را میگویم. روزی عزیز دلم بود. مثل یک برادر کوچکتر دوستش داشتم. هر وقت که می رفتیم خانه آنها ، اگر او با دوست دخترش در خانه بود، برادرش، که آنموقع شوهر من بود می آمد و دعوا راه می انداخت . البته بیشتر از حسادتش این کار را می کرد. چرا که خانواده همیشه جلوی او را برای دوستی با دخترها گرفته بودند، و او بخاطر اینکه برادر کوچکش در اینمورد آزاد بود بسیار حسادت میکرد. همیشه قبل از اینکه به خانه آنها برسیم اس ام اس میدادم "ما نزدیکیم یارو" و او کاسه کوزه اش را جمع میکرد. وقتی میرسیدیم مرا پنج تا بوس میکرد. میگفت تو رو باید پنج تا ماچید. از بس ماهی. وقتی داشت از ایران میرفت، داشتم چمدانش را می بستم ناگهان دیدم یکی از پشت، سرم را گرفته و سرش را به سر من تکیه داده و گریه میکند. میگوید :" لعنتی ! تو رو نمیتونم ول کنم. از همه دنیا مهربونتری تو آخه لامصب. " و من بغلش کردم و گفتم "عزیز دلمی " مادرش با دیدن این صحنه اشکش سرازیر شد و گفت "از خواهراش بیشتر براش خواهری کردی. واسه خواهراش اینجوری گریه نکرده." اینجوری من و او از هم جدا شدیم. ولی وقتی بعد از سه سال برگشت ایران، دیگر من و برادرش از هم جدا شده بودیم. او حتی یک تلفن به من نکرد که حالم را بپرسد. دلم داشت برای دیدنش پر میکشید. وقتی آمدند دم خانه دخترم را ببرند عمویش را ببیند، بیقرار بودم. میگفتم حتما" به بهانه بردن بچه می آید و من هم می توانم ببینمش. اما... نیامد. در میان سوغاتی هایی که به دخترم داده بود ، حتی یک سنجاق سر، یا یک شاخه گل برایم نفرستاده بود. انگار اصلا از اول وجود نداشته ام. احساس کردم چقدر ساده ام . چقدر سادگی می خواهد تا عشقها، دوست داشتنها ، محبتها را باور کرد. سادگی ای به اندازه کل هیکل من ! مرده شور این اتحاد خانوادگیتان را ببرند، که بخاطرش من را اینگونه در قلب برادر دوست داشتنی ام زنده بگور کردید...
تا وقتی بین روابط دو نفر یه آدم سومی وجود داشته باشه که همه چیز وابسته به حضور اون باشه، این اتفاق رخ میده و ارتباطی هم به عمق و علاقه نداره. تا وقتی که تو برای اون زن داداش هستی، حالا به هر دلیلی بگه خواهر، وقتی زن ِ داداش نباشی، در نتیجه براش هیچی نیستی.
پاسخ دادنحذفشاید وقتش رسیده منم باور کنم همه چی با یه امضا تموم میشه. محبتا رو میگم...
پاسخ دادنحذفاون تورو مقصر می دونه. چون نمی تونه برادرش رو مقصر بدونه !
پاسخ دادنحذفخودت رو جای اون بزار. تو باشی سمت خواهرت رو نمی گیری؟ این طبیعیه. همه ما همیشه یک طرفه به قاضی می ریم.
هر کسی خودش خواهر و برادر خودش را بهتر می شناسد. من اینجور فکر می کنم.
پاسخ دادنحذفحیف از این پست که براش نوشتی. بچسب به کسانی که یک نقشی توی زندگی تو دارند و تو را فقط برای خودت میخوان نه برای نسبتهای خانوادگی یا برای هر چیز دیگری غیر از خودت. فکرت رو به کسانی که فکرشون رو به تو مشغول نمیکنند مشغول نکن
پاسخ دادنحذفمیدونی مشکل ادمایی مثل من و تو چیه؟
پاسخ دادنحذفخودمون رو اونقدری که باید دوست نداریم. نتیجه اش میشه این. واسه همه پرپر میزنیم غیر از خودمون
آره !
پاسخ دادنحذفامروز همهٔ پستاتو مثل یه کتاب هیجان انگیز خواندم. خیلی خوشحالم که زودتر پیداش نکرده بودم. اینجوری همرو یجا خوندن و بیشتر دوست داشتم.
پاسخ دادنحذفنمیدونم چرا این پست از همه بیشتر قلقلکم داد.
شاد باشی.
واقعن؟ یه جا بهتر بود ؟ مرسی :)
حذف