صبح است . ته کلاس به شوفاژ چسبیده ام. ماگ قهوه ام را در دست گرفته ام و همانطور که از پنجره ، بیرون را نگاه می کنم، هر چند دقیقه کمی از آن می نوشم. دختری را می بینم با تونیک طوسی و چکمه های طوسی بسیار زیبا. از همان هایی که بالایش یک عالمه پشم دارد ، از همان هایی که همیشه دوست داشتم داشته باشم. فکرم متمرکز نمی شود. برای همین هم همه کلاس را سر کار گذاشته ام . به این فکر می کنم که امروز شانزدهم نوامبر است و فقط نیمی از ماه گذشته در حالیکه سه چهارم از حقوق من رفته. فکر میکنم چگونه این پولها می آید و می رود. انگار من هیچ دخالتی ندارم، آنقدر که در باغ نیستم . آنقدر که فکرم مشغول است. حالا که خوب فکر میکنم خیلی از وقتی ایران بودم بدبخت ترم. آنجا خیلی بیشتر خرج می کردم. همیشه روی میز خانه ام پر از گل بود. باغچه ام پر بود از نسترن و شمعدانی هایی که با دستهای خودم کاشته بودمشان. آخر هفته ها که دخترم با پدرش بود، تنهایی آزارم نمیداد. برای خودم شمع روشن می کردم و موزیک ! کوفته درست می کردم ، ککتل ودکا و بستنی و قهوه ! گاهی هم موز و انبه و طالبی را میکس می کردم کمی هم بستنی اضافه می کردم. کتاب می خواندم و از همۀ آن زندگی لذت می بردم. اما الان بسیار تنها هستم و احساس بدبختی دست از سر کچلم بر نمی دارد. همه چیز زیر سئوال رفته است در نظرم . عشق، سکس، آزادی، همه چیز وقتی شدیدا" بی پول باشی برایت کمرنگ می شوند. وقتی عصاره وجودت را میگذاری وسط ، یک چیزی هم باید از روح و روانت بکَنی رویش بگذاری بخاطر یک لقمه نان، دیگر نایی برای عاشق شدن برایت نمی ماند شاید. وقتی دخترت را مجبوری ساعتها تنها بگذاری بخاطر چندرغاز (نمیدانم دیکته اش درست است یا نه) و وقتی کلید را می اندازی وارد خانه می شوی می بینی طفلک معصوم کنج اتاق پنهان شده . میدود در آغوشت ، می گوید مامانی جونم ! بالاخره اومدی؟ دیگر نمیتوانی زورکی به ریش این زندگی بخندی. وقتی دنیایت می شود یک دنیای مجازی، آغوشهای مجازی، بوسه های مجازی، وقتی تمام دلخوشیت می شود همین چیزهای مجازی ، باور می کنی که دوستت دارم ها هم همه مجازی اند. فقط می خواهند کونت را پاره کنند و بروند. همۀ این زندگی فقط یک فریب است. از خیرش هم که بگذری ، مجبورت می کند بازی باخته را تا آخر ادامه دهی . برای من که همیشه بازنده بوده ام درد آشنایی است تاس انداختن برای بازی ای که می دانی مارس می شوی. حتی امیدی برای مارس نشدنت هم وجود ندارد. ولی باید مثل احمقها تاس بیندازی و مهره ها را جلو ببری تا بازی تمام شود . با خود فکر می کنم چرا با وجود اینکه سه برابروقتی ایران بودم کار می کنم اینهمه مشکل دارم؟ همه چیز سرجایش است. شاید یک عنصر ماورایی آنموقع بوده و الان نیست. عنصری که نمیبینمش. ولی میدانم از زندگی ام حذف شده. نبودش را حس می کنم . وقتی می رفتم ، هیچکس نبود که بگوید نرو. حالا هم کسی نیست که بگوید بیا. کسی نیست که با تمام وجودش من را بخواهد. شاید آدم خوبی نبوده ام که اینهمه در زندگی همه کمرنگ و بی ارزش بوده ام. زیاد هم مهم نیست. وقتی پول باشد همه چیز هست. همه می خواهندت. وقتی نیست ، گویی تو هم از ارزش و اعتبار می افتی. همیچین دنیایی ارزش خواستن ندارد. فقط باید تسلیمش شد و گفت هر چقدر میخواهی بگایی بگا، فقط وقتی خسته شدی ولم کن بروم. نوشته ام دارد طولانی می شود میدانم . میدانم هیچکس حوصله خواندن نوشته های طولانی را ندارد. هیچکس مثل من نیست که بنشیند با اشتیاق نوشته های طولانی را بخواند و فکر کند. همه اینها را می دانم. اما باز می خواهم بنویسم. نمی خواهم با وسواس این نوشته را ویرایش کنم. کلاس تمام می شود . از کلاس بیرون می آیم. هنوز در راهرو از پله ها پائین می روم ، سیگارم را در آورده ام . قهوه که کاری ازش بر نمی آید. شاید چند پک به این سیگار زدن حواسم را کمی پرت کند. یک بار یک جا خواندم اگر میخواهید زندگیتان تغییر کند، خودتان را اول تغییر دهید. به آن فکر می کنم و نمی دانم چه تغییری باید بکنم. نفرتی از کسی ندارم که باید از دلم بیرون رود. خیانتی نکرده ام. دروغی نگفته ام . با کسی درگیر نشده ام تا جائی که ممکن بوده. همیشه همه را دوست داشته ام. همه را بخشیده ام. حتی کسی که توی سرم کوبیده است همیشه. یا کسی که آنچنان مشت محکمی توی چشمم زده که قرنیه ام خراش برداشته است. یا حتی کسی که قلب مرا گذاشته زیر کونش ، و با خیال راحت رویش نشسته . همه همیشه در قلب من بخشیده شده اند و من نمی دانم چه کسی از من نگذشته است که اینهمه تاوان آن را میدهم. همین که باید بنشینم و همسایه طبقه بالائی ام با وقاحت در صورت من خیره شود و بگوید همسر من زیاد از سکس خوشش نمی آید، تو پایه ای؟ و من خودم را زیر و رو کنم تا دنبال آن رفتاری در خودم بگردم که به این آدم اجازه داده در مورد من چنین فکری بکند ، که احتمال دارد من پایه باشم. و بگویم من پایه مردن هستم. هر وقت پایه بودی بیا. هر جا تو بگی. من چشمامو میبندم ، تو فقط هولم بده ، چون خودم تخم این کار را هم ندارم.
منم حس خوندن متن های بلند رو ندارم ولی متنت بد گرفت منووو.
پاسخ دادنحذفهی یه چیزی تایپ می کنم که در خور متنت باشه بعد می بینم که چی پاکش می کنم
در هر صورت فقط بدون که من بهت فکر می کنم و ناراحت این درد لعنتیت هستم!
ممنونم ازت دوست خوبم
پاسخ دادنحذفتف به این زندگی ...
پاسخ دادنحذفمنم متنت رو خوندم...کامل و با اشتیاق!
پاسخ دادنحذفمی دونی چیه،همه کس نمی تونن یه مادیان وحشی باشن... ولی تو هستی و یه خوبش هم هستی... شاید فکر کنی دارم نصیحتت می کنم ولی وقتی یه حالی مثل تو به من دست میده به چیزهایی که دارم و خیلی ها ندارن فکر می کنم و آروم تر میشم...به همین حسایی که داری و می فهمی... فکرشو بکن گرچه درک این حسا بعضی وقتا آزار دهنده هست ولی خیلی ها حتی کوچک ترین درکی از این حسا ندارن...حسایی که گاهی وقتا ذهن آدمو تا سر حد خودش ارضا می کنه....
مادیان جان خیلی از ماها همدیگر رو یه جایی توی زمان گم کردیم...ولی من معتقدم یه وقتی ، یه جایی پیداش می کنم...تو هم مثل من امیدوار باش...
خیلی ممنونم ازت دوست خوبم
پاسخ دادنحذفدوبار خوندم. یه بار دیروز یه بارم امروز...
پاسخ دادنحذفاین یعنی نقش من توی زندگی سگی، رول یه جنازه که زندس به همین سادگی...
البته حمال بیشتر به من میخوره تا جنازه :)
پاسخ دادنحذفهر کسی رو نگاه می کنی یه گهی خورده به زندگیش. نمیدونم اشکال کار کجاس؟ یقه کی رو باید گرفت؟ ولی من خیلی وقته دیگه تاس هم نمیندازم. حال یه آدمی رو دارم که داره رو ریل قطار می دوه و قطار هم داره پشت سرش میاد. نه قدرت اینو داره که از مسیر قطار بره کنار و نه اینکه وایسه تا تا قطار از روش رد بشه. فقط با تمام وجودش می دوه و دریک تناقض آشکار بدجوری ته دلش میخواد که این قطار زودتر برسه و از روش رد شه. خیلی خسته و فرسوده ام و دیگه از دست و پا زدن تو این باتلاق هم خسته شدم. دلم میخواد بی هیچ تلاشی سریعتر فرو برم
پاسخ دادنحذفاجازه بده من فقط خفه شوم و زر مفت نزنم! با تشکر... نوشته ای کاملا دهان بند و آدم خفه کن بود. دهانم بسته و خفه شده ام.
پاسخ دادنحذفمحکوم عزیز ! حرف دلم را میزنی این روزها...
پاسخ دادنحذفمن پایه مردن هستم. هلت می دهم. اما قول بده موقع رفتن مرا هم ببری !
پاسخ دادنحذف------------------------------------------------
پ.ن بی ربط:
مشکل در رفتار تو نیست. همه علی رضا ها مادر به خطایند ! این هم روش ...
قبوله آفتاب پرست !
پاسخ دادنحذف