نورپائیزی بر صورتم می تابد
امروز هوا عطر دیگری دارد
بوی نفسهای تو به مشام میرسد
گرمای جدیدی احاطه ام کرده است
چیزی مثل گرمای آغوش تو
تنم بوی تو را گرفته
گویی با تو آمیخته است
چشم میگشایم... آبستن آغوشت شده ام
رویا یم به واقعیت پیوسته
همخوابه تو بوده ام دیشب
تا صبح در پناه آغوشت سر کرده ام
چشمان خود را میبندم ، صبح را فراموش میکنم.
تنگ میفشاری مرا به خود
صدای قلبت بگوشم می رسد
سینه ات را می بوسم
باز در آغوشت به خواب می روم
امروز هوا عطر دیگری دارد
بوی نفسهای تو به مشام میرسد
گرمای جدیدی احاطه ام کرده است
چیزی مثل گرمای آغوش تو
تنم بوی تو را گرفته
گویی با تو آمیخته است
چشم میگشایم... آبستن آغوشت شده ام
رویا یم به واقعیت پیوسته
همخوابه تو بوده ام دیشب
تا صبح در پناه آغوشت سر کرده ام
چشمان خود را میبندم ، صبح را فراموش میکنم.
تنگ میفشاری مرا به خود
صدای قلبت بگوشم می رسد
سینه ات را می بوسم
باز در آغوشت به خواب می روم
یاد روزائی میفتم که لباسهای همسرمو جمع میکنم و هر کدومشون پر از بوی تنش هستن
پاسخ دادنحذفآغوشت ، اندک جایی برای آرامش
پاسخ دادنحذف