دیشب خواب تو را دیدم. در راهرو های پیچ در پیچ و هزار تو ، گم شده بودم. فرار میکردم از کسانی گویا. مستاصل بودم و تنها . میلرزیدم از سرما وترس. صدایت کردم. از یکی از آن اتاقها صدایت آمد . گفتی برو سراغ زندگیت . گفتم نمی توانم. بیا . کمکم کن. باز هم صدایت کردم. تو با دوستانت بودی و با یک زن دیگر . همه را رها کردی . آمدی در دغدغه های من ...
انگار در آن ظلمت و وحشت ، نوری از امید تابید بر قلبم. دست مرا گرفتی . به دنبال خود کشاندی . رفتیم به یک جای امن. جایی شبیه به انباری بود. کوچک و نمور. اما امن. سردم بود و ترسیده بودم. تمام وجودم میلرزید. بغلم کردی. بازوانت گرم بودند و مردانه . هنوز می لرزیدم در آغوشت.
بیدار شدم. دیدم همه آن ترس و وحشت هست . همان راهروی مخوف هست . همان فرار، همان تنهایی ، همه و همه هست . فقط تو نیستی و آغوشت . نیستی که مرا همچون سازت در آغوش بگیری .سرم را روی سینه ات بگذارم ، نوازشش کنی و بگویی نترس. من هستم.
داشتم از این رویاها....!!!
پاسخ دادنحذفرویا هستند. اصولا" هر خوابی که تو در آن باشی بیشتر رویاست. کابوس ،بیداری است. بیداری بدون تو
پاسخ دادنحذف