غریزه اش حکم می کند که هر وقت که رید، پشت بندش باید با خاک رویش را بپوشاند، اما شعوری از هدف این کار ندارد. این است که اینجا می ریند ، می آید یک متر آنطرفتر، درست آنجایی که من ایستاده ام پشتش را می کند به من و همه خاکها را می پاشد به من، و سرتاپای من را به گند می کشد. این گندی است که غریزه به همه جا می زند وقتی آپشن شعور پشتش نباشد. این است که امروز غریزه ات حکم می کند بروی به نزدیک ترین دوست زنت پیشنهاد سکس بدهی و شعورت هم نمی گوید، یا حریف غریزه ات نمی شود، که جلویت را بگیرد، که بگوید این وسط هم به خودت ریدی ، هم سرتاپای من را به گند کشیدی.
فرق ما آدمها با حیوانها این است که ما غریزه را خیلی بیشتر از حیوانها جدی می گیریم. چون همیشه یاد گرفته ایم درش را چسب بزنیم بچپانیمش آن پشت مُشت ها تا مبادا یک وقت کسی به حضورش پی ببرد. غریزه هم دو راه بیشتر ندارد. یا آنقدر آن گوشه موشه ها خاک می خورد تا از یاد برود، یا سرکش می شود هی خودش را می کوبد به در و دیوار. و تمرکز و حافظه و حتی قدرت تصمیم گیری آدم را بهم می زند. وقتی هم که در را به رویش باز کردی همچین می تازد که دیگر شعور و منطق به گرد پایش هم نمی رسد.
اگر مثل حیوانات از غریزه به اندازه نیاز استفاده میشد مشکلی پیش نمیامد!
پاسخ دادنحذفآخه لازم نیست آخر یه رابطه رو دید.چه اهمیتی داره بدونیم تا کی طول میکشه؟ یه صبح تا ظهر یا یه عمر...
پاسخ دادنحذفالان رو باید قدرشو بدونیم، همین الان رو.
داستانی هست درباره یه گاو که تو یه جزیره زندگی میکنه....
پرده را برداريم ، بگذاريم كه احساس هوايی بخورد
پاسخ دادنحذفبگذاريم بلوغ ، زير هر بوته كه می خواهد بيتوته كند
بگذاريم غريزه پی بازی برود
كفش ها را بكند ، و به دنبال فصول از سر گل ها بپرد
بگذاريم كه تنهايی آواز بخواند. چيز بنويسد. به خيابان برود