۱۳۹۲ آذر ۲۹, جمعه

خفگی

هوا گرگ و میش بود. چند ساعتی بود که باران پاییزی شروع به باریدن بی وقفه کرده بود و با شدت به شیشه ماشین می خورد. ترافیک ، طبق معمولِ وقتهایی که باران می آید، تمام ماشینها را در هم قفل کرده بود. حوصله ام از دیدنِ چپ و راست رفتنِ برف پاککن ها سر رفته بود. شیشه ماشین را دادم پایین دستم را بردم بیرون که باران را لمس کنم. صدایش بلند شد و گفت:" دستتو بکن تو. معنی خوبی نداره دست زن از ماشین بیرون باشه" پرسیدم "معنیش چیه؟ " با تعجب به من نگاه کرد و در حالیکه رویش را برمیگرداند گفت:"فکر نکنم به فوتبال برسیم. عجب ترافیکیه لامصب" چشمم به دو تا دختری افتاد که زیر باران کنار خیابان ایستاده بودند. گفتم :"اِ اینا رو نگا کن. خیس خالی شدن. بیا تا یه جایی برسونیمشون." گفت: "اینا وضعشون خرابه. تو غصه اینا رو نخور. اینا دارن کاسبیشونو میکنن." همان موقع یک ماشین نگه داشت و سوارشدند. پوزخندی زد و گفت: "نمی دونم چطور جرات می کنن سوار ماشین هر غریبه ای بشن این ملت" بعد درحالیکه یک آدامس نعنایی از داشبورد ماشین برمیداشت گفت: "آدامس نمی خوای؟" گفتم:"نکنه فکر کردی وسط شهر خفاش شب میاد بلندشون میکنه جلو چشم اینهمه آدم!" گفت:" تو حالیت نیس تو این جامعه چه خبره" پوزخندی زدم و گفتم :" بنظر میرسه این تویی که نمیدونی چه خبره" در حالیکه سعی می کرد عصبانیتش را کنترل کند گفت :"اینایی که تاکسی مرسی سوار میشن همشون خرابن" گفتم :"نه این خبرا نیس! بیشتر آدما اُتو میزنن یه نیم ساعت با هم هر و کر میکنن. چرت و پرت میگن و اگه از هم خوششون بیاد شماره میدن." خندید و گفت :"هی تو چقد ساده ای! پسرا هم میگن بای بای ! اینا رو پیاده میکنن برن خونشون. ها؟" گفتم:"اگرهم با هم موافقت کنن ممکنه برن یه جایی با هم باشن. ولی این توافق دو طرفه اسن هردوشون نیازشئن برطرف میشه. هردوشون حال می کنن. هردوشون! " گفت:" بحثو تموم کن. از اینکه مثل لاشی ها حرف میزنی حالم بهم میخوره. " پرسیدم : "چون گفتم هردوشون حال میکنن لاشی بازیه؟ حتمن باید میگفتم پسره حال می کنه دختره حال میده؟" داد زد: "مثل اینکه نشنیدی چی گفتم. بحثو تموم کن. این حرفا مال توی رختخوابه. نه اینجا توی ماشین. " گفتم :"اشتباهت همینجاس. رختخواب جای یه کار دیگس. جای خوابیدن یا کردن!" صورتش قرمز شد. با صدای بلند فریاد زد :"خفه میشی یا خفه ات کنم؟"  
گزینه اول رو انتخاب کردم. خفه شدم. شیشه را دادم پایین تا هوای آزاد بخورم. با صدای خشنی گفت: "شیشه رو بده بالا. آب میریزه تو" می خواستم جوابش را بدهم، ولی دیگر خفه شده بودم. همینطور خفه ماندم تا چند ماه بعد که از هم جدا شدیم. جایی باید برای خلاص شدن از خفگی تلاش کرد، که اکسیژنی برای تنفس وجود داشته باشد. وقتی اکسیژنی نیست، زندگی عینِ خفگی است. می توان سطح هوشیاری را آنقدر برد پایین تا با هر مولکولِ اکسیژن حیات نباتی ادامه پیدا کند . برای من ارزش نداشت. من اصولن آدمِ مبارزه کردن نیستم. آدمِ خفه شدن و فرار کردن هستم. آدمِ کم آوردن و ول کردن. آدمِ رفتن! اینست که همیشه خودم هم از سکوتهای روانی وارِ خودم می ترسم. 
من آدمِ اعتراض کردن به اینکه چرا پیمان عارفی را به یک شهر دور تبعید کردند نیستم. من ترجیح میدهم بجای اینکه به صورت مسئله تخفیف بدهم و هی در خفگی دست و پا بزنم که یک قطره اکسیژن به ریه هایم برسد، از خفگی فرار کنم چون نمی توانم بپذیرم پیمان گناهی مرتکب شده که بخواهم تخفیف برایش بگیرم. شاید این طرز زندگی ، بزدلانه ترین راه ممکن است، ولی برای من چنگ زدن به در و دیوار در خفقان، دردناک تر است.برای من جایی که اکسیژن نباشد، آرامترین راه علاج، خفگی است. 

۱ نظر:

  1. بیشتر اوقات این چنگ زدن به در و دیوار در خفقان واکنشی طبیعی برای زنده ماندن است!

    پاسخ دادنحذف