این روزها بدجوری سرما خورده ام. راستش من خیلی دیر به دیر مریض می شوم اما وقتی بعد از چند سال مریض می شوم آنقدر شدید است که مرگ را با چشم خودم می بینم. آخرین باری که اینجور مریض شدم فکر می کنم دخترم دو سالش بود. یعنی درست هفت هشت سال قبل. دوست پسرم ازم قول گرفته که در این مدت به قهوه و سیگار لب نزنم، و پسته و چیزهای تحریک کننده سرفه هم نخورم. امروز آمدم خانه دیدم ناهار ندارم. توی یخچال سرک کشیدم یک بسته کالباس گوشت خوک، چند عدد پرتقال و یک بسته تخم مرغ بود. دو تا تخم مرغ آب پز کردم با چایی خوردم. سیگار هم نکشیدم. یادم می آید آخرین باری که اینطور مریض شده بودم مادرم هر شب تا صبح تا سرفه هایم شدید می شد یک لیوان شیر گرم می کرد می آورد بالای سرم. من همیشه فکر می کردم چطور حوصله می کند وسط خوابش تا صبح چند بار بلند شود برود سروقت یخچال شیر بردارد روی گاز گرم کند بیاورد بدهد به من. بعد فکر میکردم این فداکاری ها از خاصیت مادر بودن است. ولی وقتی دیدم خودم هرگز چنین کاری برای دختر خودم نکردم، فهمیدم چقدر من به مراتب مادر بدتری هستم. من هیچ وقت مثل مادرم فداکار نبودم. دیروز در مدرسۀ دخترم روز پیژامه پارتی بود. یعنی بچه ها باید با پیژامه می رفتند مدرسه. اما من پیژامه تن دخترم نکردم چون معتقد بودم مسئولین مدرسه تصمیم اشتباهی گرفته اند که در این هوای سرد و یخبندان چنین برنامه ای ریخته اند. خلاصه فقط یک بلوز بافتنی با شلوار معمولی تن دخترم کردم و فرستادمش مدرسه. عصر که آمد خانه حسابی از دست من شاکی بود. چون همۀ بچه ها پیژامه پوشیده بودند بجز او. احتمالن در دلش فکر می کرد من چقدر مادر بیشعور و خودخواهی هستم. بعد به من گفت هیچوقت من را نمی بخشد. و اینکه من همیشه خودم را عقل کل دنیا می دانم. اولش سعی کردم به او بفهمانم اگر پیژامه اش را می پوشید از سرما یخ می زد ولی او گفت که من همیشه فکر می کنم از تمام مادر پدرهای بچه های مدرسه بیشتر می فهمم و همه عقلشان نمی رسیده که پیژامه تن بچه شان کرده بودند. من هم همینجور ساکت، مثل بز اخوش نگاهش کردم و هیچ دفاع تخمی دیگری از خودم نکردم. چون فهمیدم من گوه زیادی می خورم که همیشه فکر می کنم خودم درست تر از بقیه فکر می کنم. این هم نتیجه اش. بعد دخترم با گریه گفت "پارسال هم همین بلا رو سر من آوردی". یادم نمی آید که مادرم از این دخالت ها در لباس پوشیدن من کرده باشد. پدرم هم عادت داشت در مورد لباس پوشیدن ما به خودمان چیزی نگوید . همیشه پیش مادرمان غُر غُر می کرد که مثلن دامن من خیلی کوتاه است و تا زیر کونم پیداست ، مادرم هم به من من چیزی نمی گفت. می خواست من هرجوری حال می کنم لباس بپوشم. تنها ایراد مادرم در پارادوکس هایش بود. یعنی یک وقتهایی با یک چیزی موافق بود و یک وقتهایی دقیقن بر خلاف آن چیز حرف می زد. و همین کارش باعث می شد من هیچوقت به او اعتماد نکنم.
چند روز پیش یکی از استادهایم از ما یک سری تست روانشناسی گرفت و وقتی جواب تست خودم را گرفتم واقعن به فکر فرو رفتم. نوشته بود که من زیادی در مورد همه چیز اظهار نظر می کنم. البته اولش خیلی با تعجب گفتم اشتباه می کند. اما یادم افتاد که چند روز پیش به یکی از دوستانم که آمده بود پیش من با من چای بخورد و سیگار بکشیم ، زرتی گفتم اینکه بچه اش هنوز در فلان مرحله رشدی مانده است ممکن است در آینده هوموسکچوال شود. بعد دوستم عصبانی شد و گفت راه حلش چیست؟ و من گفتم نمی دانم. بعد گفت: وقتی یه زری میزنی حداقل راه حلش را هم پیدا کن و بگو. و من همینجور ساکت شدم و چیزی نگفتم. دیدم استادم درست می گوید و من زیادی اظهار نظر می کنم. تصمیم گرفتم یک مقدار اظهار نظر کردن را کنار بگذارم ولی دیدم آنقدر در روح و جسمم عجین شده که اصلن برایم مقدور نیست یک تکه از وجودم را جدا کنم بیاندازم دور. بعد با خودم گفتم کون لق همه چی. من اعصاب اینهمه چلنج را ندارم. ترجیح می دهم بمیرم ولی خودم را عوض نکنم. چون کار زیاد می برد و از دامنه اعصاب من خارج است. و همینکه کسانی که دور و برم هستند من را همینجوری پذیرفته اند جای شکرش باقی است. از مریضی خیلی زود خسته می شوم. الان هم خیلی خسته شده ام و مریضی من هم خارکسده تر از این هاست که به این زودی ها خوب شود. آنهم در هفته امتحانات پایان ترم. گفتم پایان ترم داغ دلم تازه شد که تمام زندگی ام در حال درس خواندن بودم و دیگر حالم دارد از درس خواندن بهم می خورد. اول چهار سال پزشکی خواندم بعد دیدم به دردم نمی خورد ولش کردم رفتم روانشناسی کودک خواندم و فارغ التحصیل شدم آمدم اینجا توی امریکا دیدم روانشناسی کودک نه آب می شود برایم نه نان. یعنی در کل رشته پول سازی نیست. خلاصه دوباره شروع کردم یک رشته دیگر. دوست پسرم می گوید حالا که اینقدر آمادگی مغزی ات بالاست یک کله برو تا پزشکی . احساس می کنم مثل یک عقب مانده ذهنی دور یک حلقه معیوب می چرخم . بهرحال به دوست پسرم گفتم فعلن همین را تمام کنم کلاهمم می اندازم هوا. چون تمام عمرم به درس خواندن گذشته است. الان فقط می خواهم به مرحله بهره برداری برسم همین. تازه فکر می کنم همینش را هم بخاطر اینکه سابقه خدمت داوطلبانه در بیمارستان نداشته ام فاقد صلاحیت بشوم. دوست پسرم معتقد است من موفق می شوم. و با من سر کون دادن شرط بسته است. من هم چون دوست داشتم موج مثبت بفرستند، شرط را قبول کردم ولی به او نگفتم که تصمیم دارم آخرش اگر هم قبول شدم، دبه کنم. چون از کون دادن بسیار بدم می آید. بیشتر این احساس به آدم دست می دهد که عنی که باید فشار بدهی بیاید بیرون را هی با زور فرو کنند توی کونت. و چندش آورترین احساس ممکن است. البته دوستم معتقد است که بهترین ارگاسم های زندگیش را از طریق کون دریافت کرده است ولی من فکر می کنم شاید این بدلیل تفاوت روحی و جسمی آدم ها باشد. فعلن تصمیمم بر این است که بتوانم در رشته مورد علاقه ام موفق شوم و تمام تمرکزم را بگذارم روی این لعنتی و کتابی که تازه شروع به نوشتنش کرده ام و اگر اینهمه کار و درسی که روی سرم هوار شده اند بگذارند، می خواهم تا چند ماه آینده تمامش کنم بدهم برود برای چاپ. بعد شاید فرصتی کنم روی خصوصیات کیری خودم کار کنم و خودم را کمی اصلاح کنم. فعلن وقت ندارم به کیری بودن خودم فکر کنم. شاید وقتی دیگر. البته اگر تا آنموقع روح و روان اطرافیانم بگا نرفته باشد.
مامان خوبی باش.
پاسخ دادنحذف