۱۳۹۲ آذر ۲۳, شنبه

مرا بفهم

تلاش من بسیار بیهوده بود. اما یک حسی به من گفت این کار بیهوده را همینجور ادامه بده تا وقت رفتنت برسد. و من هِی بیهوده تلاش کردم و هِی وقت رفتنم نرسید. الان دیگر حالم از لباس خواب ابریشمی قرمز به هم میخورد. چون مرا یاد آن تلاش های بیهوده و رقت بار می اندازد. یا حتی شورت و سوتین سکسی بنفش حالم را بد می کند. دیگر هر تلاشی برای نگه داشتن هر آدمی بطرز حماقت باری من را یاد سگ دو زدن های خودم می اندازد و اینکه یک جایی به خودم آمدم و زندگی ام را از دهن گاو کشیدم بیرون که دیگر همۀ قسمتهایش کاملن جویده و خورده شده بود. چقدر وقت صرف کردم با حوصله و دقت تمام تکه خُرده هایش را از گوشه کنار روح و روانم جمع کردم و چسباندم به هم تا باز زندگی ام شد شبیه یک زندگی معمولی . درست مثل آدم. حالا دیگر وقتی حرفم فهمیده نمی شود دردم می آید. چون جای زخمهایم  خوب نشده اند. بعید هم میدانم دیگر خوب شوند. من زخمی ام. این را بفهم. وقتی خواسته ای کنار من باشی ، پس باید پای زخمهایم هم بایستی. من این زندگی را از دهان گاو بیرون کشیده ام وقتی که نصف بیشترش بلعیده شده بود. کشیدمش از حلقش بیرون. وقتی یک آخور آب هم رویش خورده شده بود. حرفهای من را بفهم. این خواسته زیادی نیست. این خواسته زیادی نیست که دوست نداشته باشم مدام خودم را و حرفهایم را یک شاهنامه توضیح بدهم تا تومنظور من را بفهمی. فقط مثل قدیم ها خوب و آرام و جنتل من باش. مثل آنموقع ها که تو هم روحت زخمی نشده بود. آنموقع ها که عزیزترینت توی چشمهایت نگاه نکرده بود و خنجرش را محکم توی سینه ات نکوبیده بود. مثل همان موقع ها آرام و خوب باش. مثل من نشو. مثل خودت باش. خودِ خودت. 

۱ نظر: