۱۳۹۲ دی ۹, دوشنبه

Facebook User

سرماخوردگی ام یک ماه است خوب نشده و مریضی همیشه روحیه من را به گُه می کشد. دیشب آنقدر تا صبح سرفه کردم که دوست پسرم از خواب بیدار شد و یک بطری آب داد دستم و با غیظ گفت :"باز سیگار کشیدی؟ بذار این مریضیت خوب شه لامصب " توی تاریکی بطری را سر و ته از دستش تحویل گرفتم و کل آب بطری ریخت رویم. بعد همینطور که گریه ام گرفته بود لباسهای خیسم را از تنم کندم پرت کردم گوشه اتاق ، پتو را کشیدم رویم و خوابیدم. صبح که بیدار شدم دیدم دوست پسرم شیر داغ کرده بود برایم . همینطور که لیوان شیر را در دستم نگه داشته بودم پرسیدم :"تو واسه چی منو اینقد دوست داری؟" گفت :"نمیدونم. فقط می دونم در تمام دنیا کسی پیدا نمیشه اینقد دوستت داشته باشه حتی مادر پدرت" لبخندی زدم و گفتم: "هر چیزی یک عمری داره. همیشه از لحظه ای که یکی بهت میگه تو بهترین رفیقمی و دارم بلیط می گیرم بیام تعطیلاتمو پیش تو بگذرونم، تا لحظه ای که میای توی فیس بوک و میبینی که جای اسمش توی پیغام هات "فیس بوک یوزِر" شده ، فقط به اندازۀ یک صبح تا ظهر فاصله اس. بنظر تو عشق تو چند سال میتونه یک رابطه رو گارانتی کنه؟" لبخندی زد و گفت :"تو نمی فهمی! هیچوقت نمی فهمی من چه احساسی دارم" راست میگفت. من نمی فهمیدم. برای من رابطه مثل یک معامله بود. قراردادی که در آن هر کسی به چیزهایی که لازم دارد می رسد، و تنها تضمینش هم سود دهی دوطرفه اش است . حالا این سود می خواهد روحی باشد ، مثل آرامش و تنها نبودن، یا مالی. من اصلن توانایی فهمیدن عشق را ندارم. با لیوان شیرم بازی می کنم. یک ژاکت می اندازد روی شانه ام می گوید: همینه دیگه. وقتی توی این زمستون همش با تاپ میگردی نتیجش همینه. بغلم می کند شروع می کند به بوسیدنم. سرم را می کشم کنار می گویم سرما می خوری. چانه ام را می کشد سمت خودش می گوید : « به دَرَک »


هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر