محله ای که من در آن بزرگ شدم از آن محله های قدیمی بود با درختهای تنومند سرو و چنار و اهالی ای که همه از قدیم همدیگر را می شناختند و برای معاشرت با هم حرمت قائل بودند. کمی بعد از اینکه خانم جان از این دنیا رفت، ورثه اش خانه را فروختند به یک خانواده تازه به دوران رسیده . از همان ها که بعد از انقلاب خودشان را چسبانده بودند به عوامل رژیم و از طریق بادمجان دور قاب چینیِ آنها نان می خوردند. از همان خانواده هایی که با گرگ دنبه می خورند و با چوپان گریه می کنند. مجید ، پسر این خانواده از همان اول که آمد شروع کرد به قلدر بازی. آن موقع ها یادم است حتی فیلم وی اچ اس اجاره دادن هم جرم بود. ولی مجید به راحتی فیلم تکتیر می کرد و اجاره می داد. کسی هم کاری به کارش نداشت. کم کم پررو بازی مجید آنقدر زیاد شد که پدر و مادر من ممنوع کردند که من در کوچه با بچه های محل والیبال بازی کنم. پدرم می گفت این پسره آشغال احساس مالکیت به دخترهای محل دارد. حتی یکبار یادم است میهمانهای دخترِ همسایه روبرویی را بخاطر اینکه پسر بودند کتک زده بود. پدر من طبقۀ سوم را اجاره داده بود به سه تا دختر دانشجوی سرخوش. شبها تا نصفه شب صدای آواز و رقصشان تمام کوچه را پر می کرد. آقا مجید هم فکر کرده بود خبری است. یک بار که یکی از این دخترها توی کوچه جواب سلامِ مجید را نداده بود مجید یک کشیده خوابانده بود توی صورتش. مجید اما از من مثل سگ حساب می برد. برای همین هم همه فکر کرده بودند فقط یک دلیل دارد که مجید حتی وقتی از من سوالی می پرسد صدایش می لرزد، و آن این است که او عاشق من شده است. کم کم من شدم موضوع جوک و خندۀ همۀ محل. همه من را بخاطر اینکه مجید دوستم داشت دست می انداختند . یعنی در اصل هرچه حرص از مجید قلدر داشتند و جرأت نمی کردند خودش را شَتَل کنند، من را بخاطر اینکه جنس مورد علاقۀ مجید شده بودم ، علیرغم اینکه حالم از او بهم می خورد ، ایستگاه می کردند. من هیچوقت آن روزها را یادم نمی رود. آدمهایی که از نظر من همیشه منطقی و اصیل بودند ، چقدر بزدلانه، فقط با تحقیر کردنِ کسی که هیچ نقشی در عصبانیتِ آنها ندارد ، خودشان را خالی می کردند و دلشان خنک می شد.
این روزها با دیدن آدمهایی که توی فیس بوکِ فحش و فضاحت بارِ مجری برزیلی می کنند ،چقدر یادِ آن دوران می افتم. آدمهایی که مجری را تحقیر کردند فقط بخاطرِ عصبانیتی که از عوامل سانسورگر دارند.فقط برای خالی کردنِ عقده هایشان. فقط بخاطر اینکه می ترسند با عوامل سانسور کننده در بیفتند یا به آنها اعتراض کنند. برایشان هم مهم نیست که ما روز به روز چقدر در دنیا بعنوان آدمهای بیشعوری که تخم مبارزه شان در مسخره کردنِ دیگران محدود شده است معرفی می شویم. تخم نکردیم نکردیم وقتی هم کردیم توی کاهدون کردیم.
ادامه ماجرا چی شد : دی
پاسخ دادنحذفعالی بود
پاسخ دادنحذف