۱۳۹۲ شهریور ۲۵, دوشنبه

خیلی دور خیلی نزدیک

اوایل خیلی دور از من زندگی می کرد. یک ایالت دیگر. فقط آخر هفته ها می آمد. وقتی هم که می آمد همه چی خوب بود. او خیلی مهربان و باگذشت و بزرگوار بود. یک جور خاصی برای آزادی و استقلال زنها احترام قائل بود که در کمتر مرد ایرانی ای دیده بودم. یادم است حتی وقتی یک پسر مست در مهمانی، من را انگشت کرده بود، بجای اینکه مثل خیلی ها ادای غیرت و ناموس پرستی در بیاورد، گفت تا زمانی که تو از من نخواهی دخالت کنم ، من دخالتی نمی کنم. من برای شعورت احترام قائلم و می دانم که خودت بهتر از من می توانی عکس العمل صحیح نشان دهی. من هم آن وقتها خوب و آرام بودم. به او زیاد توجه و محبت می کردم. البته رفتارش یک طوری بود که آدم اصلن نمی توانست به او بی احترامی کند. کم کم از اینهمه مسافرتهای هفتگی و دوری خسته شد و نقل مکان کرد به ایالتی که من در آن بودم. حتی از آن هم نزدیک تر. با من همخانه شد. اصولن نزدیک بودن، رابطه ها را چیپ می کند. آدمها دیگر به جای اینکه بنشینند و از ریشه های آنارشیسم در اروپا یا نظریات وینکنشتاین و شوپنهاور در فلسفه صحبت کنند، در حال جوریدن یکدیگر و یا معامله کردنِ آزادی هایشان با هم میشوند. به خودشان می آیند می بینند که تمام رابطه منحصر شده است در وزن کردنِ استقلالهایی که از دست داده اند، و هجوم بردن برای غارت کردنِ همان مقدار استقلال از طرف مقابل. بعد از یک مدت، دیگر نه از آن آدم منحصر بفردی که نمونه اش در کمتر مرد ایرانی ای دیده شده بود باقی مانده، و نه از آن زنی که تمام توجه و محبتش را نثارش می کرد. بعد یک نفر مثل من که آزادی اش را با هیچ چیز در دنیا عوض نکرده و نمی کند ، زود کم می آورد، می رود در لاک خودش، یک آدم مثل او که بدجوری به در آغوش گرفتن من موقع خواب عادت کرده است ، چشمش را بر روی همه چیز می بندد و گذشت می کند، و احتمالن در دلش یک امتیازِ مثبت به نفع خودش می گذارد در ترازو و من را بغل می کند و می گوید بیا تمام کنیم این بحث مسخره را. مهم این است که من دوستت دارم و نمی خواهم اذیت شوی. اما یک نفر مثل من بدبین می ماند که این غباری که روی رابطه را گرفته بود، زیر کدامیک از فرشهای رفتارش پنهان شده است، بعد می نشیند باز هم حرف می زند تا هیچ حرفی ناگفته نمانده باشد. وسط حرفهایش به خودش می آید می بیند خیلی وقت است دیگر وقت نکرده اند دو نفری چراغها را خاموش کنند و یک فیلم از آرنوفسکی تماشا کنند. درست از وقتی که خیلی دور بودند به اینور.

۱ نظر:

  1. به هم زدین؟ نزنینا! باو آدم از این بهتر دیگه کیو میخوای.. نذار از دستت بره خانوم!

    پاسخ دادنحذف