۱۳۹۲ مهر ۱۴, یکشنبه
بدون هیچ عنوانی
گاهی وقتها مثل امروز ، همین امروز، فقط باید چشمها را بست و ادامه داد. بی هیچ فکر کردنی ... نه حتی به اینکه چطور همۀ اتفاقهای تلخ یکجا احمقانه جمع شده اند و تو درست وسط دلشان داری نفس می کشی ، راه می روی ، غذا می خوری و برای سیگار بعدی ات دنبال فندک می گردی... و به هر مشتری ای که وارد می شود لبخند میزنی و از باران می گویی که چطور بوی دیوارهای کاهگلی را بیدار کرده است... این روزها از آن روزهاست که زندگی یادم آورده چقدر حقیر است و چقدر حقیرانه در دامنش دست و پا می زنیم و سر خودمان را گرم می کنیم تا تمام شود.
اتفاق بد این نیست که بخاطر نوشته ای که نام و نشانی قید نشده است احضاریه دادگاه در سرزمین آزادی بیان بیاید دم خانه ات. اتفاق بد، نادانی است. اینکه هنوز آدمهایی هستند که بجای فکر کردن جیغ می زنند. حقارتشان را، عقده هایشان را، بدبختیشان را و از همه بدتر عجزشان را . اتفاق بد ، دشمنی است. اینکه بعضی ها در گیس و گیس کشی بیشتر آرامش دارند تا در مکالمه. اتفاق بد ، این است که تو ... بجای اینکه از آینه تشکر کنی برای اینکه لکه روی صورتت را نشانت داده، با سنگ بزنی و آنرا بشکنی !! اینجا فقط یک مشکل وجود دارم و آن این است که من تنها جای سفتی بودم که رویش شاشیدی ، و خاصیت شاشیدن در جای سفت این است که هرچه شاشیده ای کمانه می کند می پاشد به خودت و سرتاپایت را به کثافت میکشد.
اشتراک در:
نظرات پیام (Atom)
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر