۱۳۹۲ آبان ۶, دوشنبه
خانم
گلمه خانم بودن که پیش می آید یاد نسرین می افتم. دخترخاله ام نسرین همیشه با من فرق داشت. وقتی من در کوچه با بچه های محل والیبال بازی می کردم، او تمام کمد ها را می ریخت بیرون و مرتب می کرد. وقتی من بهترین سرگرمی زندگی ام این بود که بروم سینما یا نمایشگاه کتاب، نسرین می ماند در خانه و باقالی پلو با مرغ درست می کرد. بعد مادر و پدرش هر جا می نشستند نسرین را مانند گوشکوب می کوبیدند در سر همۀ دخترهای فامیل. نسرین پانزده سالش بود ولی آشپزی بلد بود، خانه دار بود و از همه مهمتر آرام و بی سر و صدا بود. اگر در سرش هم می زدند صدایش در نمی آمد. می نشست ساعتها با مادرهایمان سبزی قرمه پاک می کرد و تازه از سبزی پاک کردنِ آنها هم ایراد می گرفت. مامان من را می گویی ، آب از لب و لوچه اش جاری می شد. همیشه حسرتِ داشتنِ دختری مثل نسرین را داشت نه آدم گردن شقی مثل من. همیشه به من سرکوفت می زد که خانمی را از نسرین یاد بگیرم. لباسهای نسرین خانمانه بود لباسهای من جلف، مدل موی نسرین خانمانه بود مدل موی من لاشی بازی. رفتارهای نسرین خانمانه بود ، من همش بیخودی هر و کر می کردم و چشم غره نصیبم می شد. خلاصه نسرین آنقدر خانم بود که خیلی زود شوهر کرد و پشت بندش بچه دار شد. مادرم هم غصه می خورد که من با این خل بازی هایم آخر روی دستش می مانم. زمانی که من را از توی کمیته با دوست پسرم جمع کردند، نسرین توی خانه تنگ دل شوهرش داشت بچه اش را روی پایش می خواباند. راستش گاهی به زندگی خانمانه اش قبطه می خوردم. از اینهمه هیاهو در زندگی بی سر و تهم خسته می شدم. شاید یکی از دلایل ازدواج کردنم هم همین بود که تصمیم گرفتم من هم خانم بشوم. اما آنقدر دایره خانم بودن وسیع بود که من از پسش بر نمی آمدم. و این واقعیت را فقط چند ماه بعد از ازدواج فهمیدم. شب عید بود و خانواده همسرم می خواستند که ما همراه آنها عید را به شهرستان نزد فامیلهایشان برویم در حالیکه من دوست داشتم چند روز اول عید را بخاطر عروسی دوستم، تهران بمانم. خیلی راحت گفتم از روز اول عید دوست ندارم بروم شهرستان. مادرشوهرم بادی به غبغب انداخت و گفت : "عروس هم عروسای قدیم. حداقل کمی خانمی سرشون می شد سرشونو مینداختن پایین مطیع شوهرشون بودن."
خلاصه عید آن سال ما رفتیم شهرستان ولی خانواده همسرم گویا اعلامیه سر در خانه زده بودند و هر کسی که می آمد آنجا عید دیدنی سراغ من را می گرفت . من هم بالاخره از این که تمام تعطیلاتم را با کسانی که هیچوقت ندیده بودم و بعدها هم هرگز ندیدم فقط باید احوالپرسی می کردم خسته شدم و رفتم توی اتاق شروع کردم به کتاب خواندن. این دفعه نوبت همسرم بود که گفت: تو فکر می کنی کی هستی؟ فکر می کنی رئیس جمهور امریکایی همه باید برای دیدنت وقت بگیرن؟ نه عزیزم هیچی نیستی! الانم یا میری تو پذیرایی با مهمونا چاق سلامتی می کنی یا با مشت می زنم تو دهنت. من هم در جواب گفتم. تو با مشت بزن تو دهن من تا من هم با لگد برم تو دهنت. خاله شوهرم من را کشید کنار و گفت:" شوهر حق داره هر وقت صلاح دید ، آدمو تنبیه کنه . زن باید خانمی کنه صداش در نیاد. من یک بار شوهرم توی آشپزخونه چک زد در گوشم اومدم بیرون جلوی مهمونا لبخند زدم . مرده ! حق داره! " کم مانده بود لگدی که قولش را به شوهرم داده بودم نثار خاله خانم کنم. فقط سعی کردم به حرفهایش گوش نکنم و بگذارم حرفش تمام شود و برود. او هم خودش فهمید دارد بخیه به آبدوغ می زند و دیگر چیزی نگفت.
چند روز پیش داشتم با نسرین تلفنی صحبت می کردم. به من می گفت "احساس می کنم پیر شدم اما اصلن زندگی نکردم. از هیچ چی چیزی نفهمیدم. خوش بحال تو که اقلن تونستی خودت باشی"
پیش خودم فکر می کردم این خانم بودن دقیقن چه زهر ماری است که هر کثافتی را که می خواهند به یک زن القا کنند با این کلمه لقمه پیچش می کنند فرو می کنند در حلق زنها. کم کم فهمیدم خانم بودن یعنی تحقیر شوی ، صدایت در نیاید. کتک خوردی حرف نزنی. یعنی اگر یکجایی کسی انگشتت کرد اگر اعتراض کنی آبروی خودت می رود پس صدایت در نیاید. یعنی اصلن یاد نگیری که وجود داری. یاد نگیری که به خواسته های خودت هم فکر کنی.
چند روز پیش یک یک نفر به من پیغام داد که یکی از نوشته های من را در وبلاگ شخصی خودش به اسم خودش گذاشته. من جواب دادم "الان توقع داری ازت تشکر کنم؟" خلاصه بعد از چندتا دیالوگ در نهایت گفت: "فکر می کردم خانم تر از این حرفها باشی"! البته خانم بودن برای فاطی تمبان نمی شود. شماهم بهتر است هرگونه پایمال کردن حق و حقوق زن را تحت عنوان خانم بودن به زور به او نچپانید.
اشتراک در:
نظرات پیام (Atom)
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر