۱۳۹۲ شهریور ۱۳, چهارشنبه
چاه
سلام. چقدر دوست دارم باز ببینمت و باز بنشینیم و با هم ساعتها حرف بزنیم. اما دیگر تو کجا و من کجا. دوست دارم بگویمت که زندگی چقدر تلخ و زننده شده است و چقدر از زنده بودن پشیمانم. و بعد دیگر حرفی نزنم. همینطور ساکت بنشینم و نگاهت کنم. چون تمام حرفم فقط همین است: من از زنده بودن پشیمانم.
هر وقت یاد زندگی می افتم، بطرز منزجر کننده ای از خودم بدم می آید. زندگی مورد علاقه من شاید این بود که کنار یکی از خیابانهای شهر نیویورک ، از خماری و مریضی بمیرم. من مازوخیسم ندارم. فقط مرگ را به رقت بار ترین شکل ممکنش می خواهم که تاوان تمام تلخی های زندگی را بدهم. تلخی زندگی همان باور کردن آنهاییست که نباید باورشان می کردم، و خوشبختی ای که نباید به آن امید می بستم. احساس می کنم باید آنقدر مفلوک و بیچاره شوم که باورم شود تنها خودم هستم که با خودم هستم. اگر یک روزی بدانم که یک ماه بیشتر به زندگی ام نمانده، آن یک ماه را همینطور در فجیع ترین گونۀ زندگی ، خواهم زیست تا حداقل آخر عمرم را به امید یاوه و بیهوده نگذرانم.
اشتراک در:
نظرات پیام (Atom)
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر