۱۳۹۲ شهریور ۱۱, دوشنبه

لبخند کذایی

ساعت تقریبن ده شب شده. دخترک را زودتر از همیشه فرستادم رختخواب، چون فردا روز اول مدرسه هاست. از وقتی دوست پسرم خداحافظی کرد و رفت ، توله سگ همینطور پشت پنجره نشسته و بیرون را تماشا می کند. صدای باران که روی شیروانی می خورد سکوت اتاق را می شکند. حس مزخرفی از بازگشایی مدرسه ها دارم. حس اینکه دوباره سر و کله زدن سر زود خوابیدن و زود بیدار شدن و تکلیف انجام دادن شروع می شود. ظرفهای توی سینک را می گذارم توی ماشین ظرفشویی . نم نم باران ، هوا را خیلی دلنشین کرده است. می روم توی تراس بنشینم تا یک سیگار روشن کنم. متوجه می شوم دوست پسرم پاکت سیگار را با خودش برده. تمام کیفهایم را میریزم بیرون، دریغ از یک نخ. فندک را پرت می کنم روی میز و تصمیم می گیرم بجایش کمی از آن ویسکی دارچینی فایربال که از آنشب مهمانی مانده است بخورم. شیشه را درمی آورم فقط به اندازه یک شات تهش مانده، همه را یک نفس می روم بالا. افاقه نمی کند. هنوز حالم مزخرف است. دوتا استامینوفن کدئین از همانهایی که از ایران برایم آورده اند هم رویش میخورم با یک چای گیاهی خواب آور، می نشینم در تراس ، نم باران را بو می کنم و به آسمان خیره می شوم. آنقدر به آسمان نگاه می کنم که گردنم درد می گیرد. توله سگ هنوز پشت پنجره نشسته و دارد بیرون را تماشا می کند. حالم بطرز مسخره ای گرفته است. یک عکس همش جلوی چشمم است. یک عکس از زندانیان عقیدتی سیاسی رجایی شهر که توی فیس بوک شر شده بود . همه زندانی ها از سر و کول هم آویزان شده بودند و بطرز رقت باری می خندیدند. خیلی هایشان را می شناسم. میدانم که اکثرشان فرزندان خیلی کوچکی دارند که بخاطر محکومیت پدر و مادرشان بی سر پرست مانده اند. هرچه حساب و کتاب می کنم ، پازل جور در نمی آید. احتمالن آنها نباید اینقدر خوشحال باشند. احساس کردم دارند ادای آدمهای خوشحال را در می آورند که حال کسانی که این عکس را می بینند گرفته نشود. ولی جالب اینجاست که اتفاقن همین لبخند های مصنوعیشان بیشتر حال من را گرفته است. سعی می کنم دیگر به آن عکس کذایی فکر نکنم. چشمهایم را می بندم. بخاطر نعشگی استامینوفن کدئین بعد از ویسکی پلکهایم سنگین می شود. نسیم خنکی می وزد. لباس زیادی تنم نیست. کمی لرزم می گیرد بلند می شوم می روم در تخت خوابم دراز می کشم. پتو را تا خرخره میکشم رویم . سعی می کنم دیگر به لبخندهای زندانیان درآن عکس فکر نکنم و فقط بخوابم.

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر