۱۳۹۲ شهریور ۱۰, یکشنبه
غریق
از سرسره سُر خورد و افتاد توی آب . برای چند لحظه فرو رفت توی آب و پیدایش نشد. چند ثانیه گذشت تا با کمال تعجب فهمیدم موضوع جدی است و واقعن دارد غرق می شود. پریدم به سمتش تا کمکش کنم. جالب اینجا بود که آنچنان در آب فرو رفته بود که حتی نمی توانست فریاد بزند. چشمهایش وحشتزده و حرکاتش عجولانه بود و بی هدف به هر چیزی چنگ میزد. دویدم به سمتش دستش را گرفتم و خواستم روی پایش بایستد. روی پایش که ایستاد ، آب تا پایین کمرش بود. با تعجب به عمق آب نگاه کرد و در حالیکه سرفه می کرد گفت : "جهت رو گم کرده بودم. افقی شده بودم فکر میکردم عمودی ام و هرچی پا میزنم به زمین نمی رسه، فکر کردم دارم غرق میشم. ترسیدم، هول شدم." زدم زیر خنده، اما با خودم فکر کردم چقدر این اتفاق در زندگی ما آدمها می افتد. اینکه وقتی در یک مشکلی قرار گرفته ایم فکر می کنیم تا خرخره در بدبختی و فلاکت و کثافت غرق شده ایم و هیچ راه نجاتی وجود ندارد، در حالیکه کافی است یک نفر، یک نفر که دارد از بیرون نگاه می کند، بیاید یادمان بیاندازد که تنها کاری که باید بکنیم این است که روی پایمان بایستیم. همین!
اشتراک در:
نظرات پیام (Atom)
از خوندن نوشته هاتون لذت می برم
پاسخ دادنحذفامیدواذم این لذت رو از خواننده هاتون نگیرید