۱۳۹۱ خرداد ۹, سه‌شنبه

مغز افسارگسیختۀ من

شاید همه فهمیده باشند، این روزها بی حوصله و غُرغُرو شده ام ، زود عصبی می شوم و میزنم زیر همه چیز . کلافه ام. خودم هم نمیدانم چه مرگم شده است. شاید ترس است که اینگونه روح و روانم را بهم ریخته است. بهرحال مغزم فرمان بُریده است. دیگر نمیکشد. دیگر برای نوشتن چیزی به ذهنم خطور نمی کند. دیگر حرفی برای گفتن ندارم جز قرقرۀ خاطرات و حرفهای تکراری. دیگر ترجیح می دهم سکوت کنم که همانطور که برای خودم تکراری و خسته کننده شده ام ، برای بقیه نشوم. 
شاید بدترین و مخرب ترین کاری که یک نفر می تواند در حق خودش بکند، این است که با خودش رو راست باشد. گاهی اوقات آدمها با همین دروغهای دل خوش کُنک زندگی را سر می کنند و آب از آب تکان نمی خورد. آرزو می کنم که کاش ذره ای در توانم بود خودم را گول بزنم و با خیال راحت لنگها را هوا کنم و احساس کنم که همه چیز بر وفق مراد است ! بهرحال برای کسانی که میبینند این روزها من ساکتم و زیاد نوت نمیگذارم و جواب کامنتها را در گوگل پلاس نمی دهم باید بگویم که بقول شاعر"سکوتم از رضایت نیست" ، از ترس است. میترسم به مغز مبارکم فشار بیاورم یکباره بزند به تیپ و تاپِ همه چیز و دیگر مچبور شویم حتی برای یک کنترل ادرارِ ساده هم خایه مالی اش را بکنیم. ولش کردم به امان خدا، بگذار هر جوری می خواهد بچَرَد ، من دیگر حریفش نمی شوم. 

۳ نظر:

  1. این جا در دنیای من گرگ ها هم افسردگی مفرط گرفته اند
    دیگر گوسفند نمی درند
    به نی چوپان دل می سپارند و گریه می کنند...

    حسین پناهی

    من تازه از وبلاگ تون دیدن کردم! زیبا مینویسید.

    پاسخ دادنحذف
  2. Neveshtehat delgiran, adamo sardargom mikonan ta afsorde, dar har sourat man dus daram zendegi konam unjour ke hastam, na unjour ke mikham basham.

    پاسخ دادنحذف