وقتی یک دختر دبیرستانی بودم ، دوستی داشتم به اسم مونا، که همیشه به کسانی که بیشعور و حسود بودند، می گفت "خیره" ! مثلا" میگفت فلانی خیلی خیره اس ، و من پخش زمین می شدم از خنده . این اصطلاح را دوست داشتم . بیشتر برای من جنبۀ فان و مسخره داشت تا مفهومی جدی و عمیق.
این روزها دارم فکر می کنم خودم هم تبدیل به یکی از "خیره" های مونا شده ام. می روم در فیس بوک یک عکس خانوادگی شاد توی فیس بوک میبینم و یادم می افتد چقدر در همه چیز از همه جا مانده ام . بیشتر شبیه لاک پشت بدبختی هستم که در مسابقه دوی سرعت برای خودش آسته آسته پیش می رود در حالیکه جام قهرمانی آلردی بین برنده ها تقسیم شده و او همچنان کسخل وار ، اول راه است . البته جای امید است که در یک مورد واقعا" از همۀ اطرافیانم پیشی گرفته ام و آن درجۀ لوزر بودنم است .
جلوی آینه که می روم به خودم ساعتها خیره می شوم و میگویم : خوب خودت را نگاه کن ! لوزر که میگویند این شکلی است . یادت بماند که برای باقی عمر از آن باید فرار کنی. هر کسی که کنارم قرار می گیرد را با ترس از خود می رانم . می ترسم او هم پی به این احساس گند من ببرد و پرتم کند در اعماق سطل آشغال .
چقدر راحت است اینجا . آدم می تواند همۀ حقارتهایی که یک عمر برای فرار از شماتت این و آن ، در درونی ترین لایه های وجودش پنهان کرده بود را بریزد وسط دایره با خیال راحت ، و نگران هیچ قضاوت یا نصیحتی هم نباشد. می تواند بنویسد که چقدر مثل خیره ها (بقول مونا) به عکسهای خوشحالِ آدمها نگاه می کند و از اینکه حسادت می کند، از خودش بدش می آید . آدم می تواند با خیال راحت بنویسد که لاک پشت قصه ، دیگر خسته شده است از اینکه پا به پای همه بدود و باز هم لوزرِ داستان باشد. بنویسد که:
" تسلیم ، باخت قبول ! فقط بازی را تمام کنید ، دیگر نمی کشم !"
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر