زخمها همیشه توی روح آدم، تازه می مانند ، هر از گاهی سر باز می کنند ، چرک ها را بیرون می ریزند و باز برای مدتی آرام میگیرند. آن سطحی هایشان ، کم کم خشک می شوند و فقط جایشان می ماند. اما گاهی، آنقدر در لایه های درونی وجود آدم دفن می شوند که جایی برای سرباز کردن پیدا نمیکنند. همانطور می مانند آن اعماق، مثل یک غده سرطانی بزرگ و بزرگ تر می شوند . به خود می آیی میبینی همۀ وجودت را گرفته اند . کار از کار گذشته ! متاستاز ...... ! و دیگر روحت به کُما می رود . دیگر هیچ چیز حس نمی کند، دردی نمیفهمد. دیگر مثل یک آدم آهنی می روی سرکار و می آیی ، غذامیخوری ، رفع حاجت می کنی ، همبسترِ هر خری می شوی . روحت دردی حس نمی کند . در کُماست . عنقریب است که بمیرد . به فکر دوا و دارو و امامزاده و دخیل هم نباش ، دیگر کار از کار گذشته . بگذار دیگر راحت شود .
زخم، بالاخره کار خود را کرده است !
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر