برای بار صدم تلفنم زنگ می خورد. همکارم کنارم نشسته است . میگوید چرا جواب تلفنت را نمی دهی . جوابش را بده که اینقدر زنگ نزند بدبخت . گوشی را برمیدارم. سلام و احوالپرسی می کنم. می گوید چند روزی آمده ام منزل یکی از اقوام در شهر شما. وقت داری همدیگه رو ببینیم ؟ توی ذهنم سریع یک حساب و کتاب سرانگشتی می کنم و فکر می کنم ، یک کافه رفتن با یک دوست خانوادگی چیز بدی نمی تواند باشد. برای عصر، کنار فروشگاه میگروس با او قرار می گذارم. عکسش را از توی فیس بوک به همکارم نشان می دهم و او می گوید هولی شت ! این خیلی خوبه. خوب که نه ! یعنی عالیه! اگه اینقدر دوست داره باهات دوست بشه چرا محلش نمی ذاری؟ حوصلۀ توضیح دادن ندارم. میگویم خوشم نمیاد ازش همین. همکارم پیله می کند که آخه چرا؟ سعی می کنم یک جوری بحث را تمام کنم ، برای همین می گویم : "نمیدونم چرا " البته نه اینکه ندانم ، خیلی هم خوب می دانم ولی حوصلۀ توضیح دادنش را ندارم.
عصر می شود و من کت سبز رنگم را می پوشم و یک رژلب قرمز به لبم می زنم . با عینکم موهایم را بالا میدهم که توی صورتم نریزد.
همانجایی که قرار داشتیم ، منتظرم ایستاده است ، پشتش به خیابان است ولی از موهای جوگندمی کنار صورتش می توانم تشخیصش دهم. می روم سمتش، سلام و احوالپرسی می کنیم. می گویم کجا دوست داری بریم؟ کافه خوبه؟ می گوید: نه! از صبح به اندازه کافی کافه رفتم بیا بریم بار. یه باری که توش ایرانی زیاد نباشه.
می برمش به بار نوکس تراس ، بار مورد علاقه ام . پشت میزِ لبۀ تراسش مینشینیم . توی صورتم نگاه می کند و می گوید :از عکسات خیلی خوشگلتری. سیگارم را لای لبهایم میگذارم و روشنش می کنم . شاید فکر میکرد با این نگاه خیره اش ،من معذب میشوم. ولی من اصلن اهمیتی نمی دهم. میگذارم سیر، به آدمِ پشت ویترین نگاه کند . راستش من از آن مغازه دارهای بداخلاقِ ایرانی نیستم که وقتی بچه ای ساعتها پشت ویترینشان می ایستد و به آن زُل می زند، بیایند بیرون و بگویند: بچه جون برو کنار ، اینجا وانَستا ! نه ! من از آنها نیستم. من راحت و با کمال خونسردی سیگارم را روشن میکنم و صبر می کنم نگاه کردنش تمام شود . خودم می دانم اینقدر ها هم که او محو شده است من خوشگل نیستم. هدفش فقط و فقط این است که مخ من را بزند. و من هم چون دست حریف، برایم رو شده است دیگر رودست نمی خورم . دوتا آبجو سفارش می دهم و از خبرهای جدید میپرسم. کمی از ازدواج برادرش تعریف می کند. کمی هم از دلیل بهم خوردن نامزدی خودش و اینکه فعلا" تنهاست و این چند روزی هم که آمده توی شهر ما ، اصلا" بهش خوش نگذشته چون کسی درست و حسابی تحویلش نگرفته. منظورش را میگیرم. دلم می خواهد بگویم : توقع نداری که بخاطر اینکه بهت خوش بگذره من بیام بات بخابم؟ ولی خودم میدانم او فقط و فقط همین توقع را دارد و منتظر فرصت است که من را خر کند و ببرد در اتاق هتلش و زمین بزند. کور خوانده است . لبخند می زنم و منتظر می شوم استراتژی اش را مرحله به مرحله پیاده کند و تلاشش را بکند. احتمالا" پیش خودش دارد دنبال نقطه ضعف من میگردد که مرا از همان نقطه ناک آوت کند.
اولش شروع می کند از دخترهای فراوانی که در آرزوی اینکه یک شب با او بخوابند و او دست رد به سینۀ همه شان زده تعریف می کند. بعد از خودش هی زرت و زرت تعریف می کند. که من باید از یکی خوشم بیاد که بخوام باهاش باشم .
دستم را میگیرد و میگوید چرا اینقدر به من بی توجهی ؟ من دوستت دارم. لبخند میزنم. لبخندم میگوید دارم خر میشم و نگاهم می گوید " خر خودتی ! این هم نقطه ضعفم نیست . استراتژی بعدی لطفا" " سعی می کند مرا حشری کند. به بهانۀ نگاه کردن به گوشواره ام دستش را به گوشم میزند، می گوید "قشنگه ! مارکش چیه؟" جواب میدهم : مارک نداره . ولی اصرار می کند به بهانۀ خواندن مارکش صورتش را به گوشم نزدیک کند و نفسهایش را به گردن و گوشم بزند.
حوصله ام از حرفهای صد من یه غازش سر رفته است ، علیرغم اینکه دوست نداشتم ترک کننده میدان باشم ، ولی احساس می کنم دارم وقت تلف می کنم . از این بازی خسته می شوم. پیشنهاد میدهم برویم . می گوید پس چی شد؟ می گویم مگه قرار بود چیزی بشه؟ خواستی همو ببینیم منم اومدم ببینیم . گفت : همین؟ فندک و سیگارم را برمی دارم و از پشت میز بلند می شوم.
دنبالم راه می افتد و می گوید: "تو از سنگ ساخته شدی؟ بهتره بگم از عن ساخته شدی." دلیل اینکه من به فاصلۀ یک ساعت از یک شاهزاده زیبا تبدیل به مخلوطی از سنگ و عن و این کوفت و زهرمارا شدم را می دانم. برایم اهمیتی ندارد. کیف پولم را درمی آورم پول میز را حساب کنم ، سریع یک صد لیری روی کانتر می گذارد.
:-)) دم شما گرم! آدمی که از خودش تعریف میکنه این طوریو باید حالشو کرد تو قوطی !
پاسخ دادنحذفمی خواست من از هول حلیم بیفتم تو دیگ
حذفچقدر عالی همه چیزو تحلیل کردی
پاسخ دادنحذفدمت گرم
ممنونم عزیزم
حذفانسانیت...
پاسخ دادنحذفماديان اولين باره كه دارم وبلاگت رو ميخونم. تا به حال فقط شبه توييت هاى پلاس ات رو مي خوندم. خلاصه ش كنم: مشترى وبلاگت شدم. عالى مي نويسى. عالي...
پاسخ دادنحذفاين جمله رو هم خيلى دوست داشتم:
به فاصلۀ یک ساعت از یک شاهزاده زیبا تبدیل به مخلوطی از سنگ و عن و این کوفت و زهرمارا شدم...
ممنونم عزیزم
حذفduste khanevadegi ke nemidune che jori hasti, kenaye be 'az akset khoshgeltari'?!!!
پاسخ دادنحذفسالها پیش منو دیده بود
حذفعالی بود
پاسخ دادنحذفمتنفرم از دخترایی که آمادگی گول خوردنُ دارن
ماديان فوق العاده اي دختر. باهوش و زيرك
پاسخ دادنحذفممنونم . خوشحالم کردی
حذف