پنجره را باز می کنم . از طبقه پنجم با نگاهم دنبالش می کنم که چطور می چرخد در باد و این پنج طبقه را طی می کند و همینطور ارتفاعش را کمتر و کمتر می کند.
به سبکی اش حسرت می خورم ... به اینکه دیگر به هیچ چیزی بند نیست . به اینکه به همین راحتی کَند و رفت . بی هیچ وحشتی ... درد ندارد . می دانم . می دانم این سوختنها ، نهایتش همین خاکستر شدنها و رها شدنها و رفتنهاست ...
رها شدن حسودی هم دارد...
پاسخ دادنحذف