شاید بهتر است بگویم فوندانسیونِ من از بیخ و بن ایراد پیدا کرده است . اصلا" ساختمانم یک جور عایق بندی شده که محبتهای دروغکی درش نفوذ نمی کند. حتی تمام گوشه کنارهای هوش و حواسم هم یک سری سنسورهای فوق حساس کارگذاشته شده ، که کوچکترین دروغی را دیتکت می کنند ، و شروع می کنند به آلارم زدن . احساس می کنند دزد گرفته اند. می گویم : خب بابا این هم آدم است ، دلش می خواهد با دروغ هایش دل ما را خوش کند. اما هرچه می خواهم این آلارم لعنتی را نشنوم ، بدتر ولووم زیاد می کند.
واقعا" آدمها چرا اینقدر ابرازمحبتهای آبدوخیاری به هم می کنند؟ و چرا وقتی از نگاهم می فهمند باورشان نمی کنم، باز هم ادامه می دهند؟ و چرا من با وجود اینکه می دانم همه با خواندن این پست بر علیه من بلند می شوند که زیادی بد بینم ، ولی بازهم دلیل نگارش آن را توضیح نمی دهم؟ شاید نمی خواهم آن کسی که همیشه به من میگفت مثل خواهرم است ، خیلی ضایع شود این وسط. شاید یک روز یادبگیرد که به همان اندازه محبتش آن را ابراز کند، نه بیشتر !
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر