پشت میز رستوران می نشیند، زنجیر طلایی که در گردنش است را بصورت غیرماهرانه ای بیرون می اندازد که دیده شود. اضطراب دارم . می خواهم این چند روزی که او هست به خوبی و خوشی تمام شود و برود. بعد از سپری کردن یک زمستان فوق العاده سخت ، کشش یک بحران را ندارم . شروع می کند از مسائل کاری اش صحبت کردن . با وجود اینکه برایم جالب نیست ، گوش می دهم . از اینکه آقای فلانی خانۀ ده میلیارد تومانی خریده و پورشۀ فلان دوستش که سیصد و ده میلیون خریده بوده ، الان شده چهارصد و بیست میلیون و لکسوس خودش شده است صد و بیست میلیون و حرفهای صد من یک غازی که همیشه از آنها فراری بوده ام. شروع می کند با تمسخر از فلاکت آقای ف صحبت کردن و بازهم طبق معمول آدمهای فقیر را تحقیر کردن و متهم به بی عرضگی و کم هوشی نمودن. نگاه عصبی ام را به ساعتم می اندازم . زمان عجب دیر می گذرد. بی طاقت می شوم. ناگهان کیفم را باز می کنم. قبضهای آب و برق و تلفن و گاز را که در کیفم گذاشته بودم تا در اولین فرصت پرداختشان کنم ، میریزم روی میز. با انگیزه شروع می کنم به یکی یکی توضیح دادن مبالغی که در صورتحسابها آمده و جمعش می شود فلان لیر. با پوزخندی می گوید : اینهم پولیه ؟ ادامه می دهم : برای من پولیه چون من هم جزو همین بدبخت بیچاره هایی که می گویی ام. من هم باید برای یک بار تاکسی سوار شدن، ده بار حساب کتاب کنم که آخر ماه پول کم نیاورم. همۀ چیزهایی که در مورد آن آدمهای مفلوک و آقای ف گفتی ، در مورد من هم صدق می کند.
معذرت خواهی می کنم که حرفش را قطع کرده ام، از او میخواهم ادامه دهد . ولی دیگر ادامه نمی دهد.
قابل ستایش بود این همه جسارتت :)
پاسخ دادنحذفممنونم :)
حذف