از قرار معلوم زمستان در سرزمین مادریمان به اتمام می رسد و سال نوی شمسی شروع می شود. راستش من هیچوقت این سال نوی شمسی را درک نکردم . همۀ کشورها سال نو را بر مبنای میلادی محاسبه می کنند، ولی سرزمین مادری ما کلا" با هیچی آبش توی یک جوب نمیرود. حتا با تقویم میلادی. حاضر است پای همه سنتهای دیرینه اش بی کَلَک ایستادگی کند . بهرحال به مناسبت تعطیلات سال نو ، همین شنبه ، مادر و پدرم می آیند اینجا. خب به صراحت می توانم بگویم مادرم روز اول از دیدن نوه عزیز دردانه اش خوشحال است و سعی می کند دلتنگی هایش را با چلاندن او جبران کند. از روز دوم شروع می کند به گیر دادن . به نا مرتبی اتاق گیر می دهد ، به اینکه چرا ادویه را در فلان کابینت گذاشته ام گیر می دهد. به سبزه های کپک زده ای که آنقدر دخترم آبشان داد تا گند گرفتند ، گیر می دهد ، به لباسهای جدیدی که در کمد می بیند گیر می دهد ، به اینکه چرا پولهایم را اینجوری خرج عطینا می کنم گیر می دهد ،به روشهای تربیتی ام گیر می دهد . برای همین احساس یک خرس را دارم که قرار است به غار و بند و بساطش شبیخون زده شود. خب راستش نه اینکه من رابطه بدی با مادرم داشته باشم ها ! اینطور نیست. ولی رابطه خوب و صمیمی ای هم هیچوقت نداشته ام. مادرم همیشه مرا سرزنش کرده و همیشه حسرت خورده که چرا دختری مثل دختر خاله ام، نداشته است. البته من هم دلم برایش می سوزد. چون بین من و دختر خاله ام زمین تا آسمان تفاوت است و دلم برای اینکه مادرم همیشه حسرت خورد می سوزد. کاش دختری داشت همانطور که دوست داشت . دختری که مهارت قابل توجهی در خوب بعمل آوردن باقالی پلو دارد و همیشه پنجاه تا ساک از سرو کول خود آویزان می کند که مبادا کسی در بیرون از خانه احساس کمبود کند. یک کدبانوی به تمام معناست. با یک زندگی خانوادگی موفق و شوهر و دو فرزند. از همه مهمتر اینکه دختر وفاداری بوده و مادر و پدرش را سر پیری تنها نگذاشته مهاجرت کند به بلاد دیگر.
من از نظر مادرم یک بی عرضۀ صرف هستم. یک آنارشیست یاغی به درد نخور که مدام باید زیر نظر باشد، سیگارهایش شمارش شود که زیاده روی نکرده باشد ، و همش سرکوفت بخورد که چرا اینقدر به فکر هیکل خودش است و یاد آوری شود که مادر خوب مادری است که اینقدر به فکر بزک دوزک خودش نباشد. مدام به من گوشزد کند که این شورتهای نخی که شش تایش می شود دو هزار تومان چه ایرادی دارد که من میروم و شورتهای جی استرینگ می خرم که کشش از فاق شلوار جینم بیرون میزند و آبروی خانوادگی ما را که به کش شورت من بند است ، میبرد. مدام باید به او تذکر داده شود که ننویسد. بجای نوشتن بیاید و یاد بگیرد چطور کوفته را باید درست کرد که وا نرود.
قبلا فیلم «اینجا بدون من» رو دیده بودم توی سینما امشب دوباره دی وی دی شو دیدم، فیلم خوبیه اگه گیرت اومد ببینش
پاسخ دادنحذفیه جاش هست پسره به مادرش میگه : «اصولا هر کی مث تو فکر نکنه خله!» بی اختیار این مطلبت رو که خوندم یاد این دیالوگ افتادم