بیدار شدن با صدای زنگ تلفن می تواند به تنهایی یک روز را برای من تبدیل به یک کابوس ژلوفنی بکند. تصور می کنم میشد امروز تا ساعت 9 بخوابم بعد بلند شوم زیر کتری را روشن کنم تا وقتی مسواک میزنم چایی آماده شده باشد، بعد بنشینم مثل یک جغد پیر که از خلوت خودش حال می کند در حالیکه روزنامه ام را میخوانم ، صبحانه ام را ببلعم . البته شاید بلعیدن رفتار مناسبی برای یک جغد جنتل من نباشد، خب عوضش می کنم. در حالیکه وبلاگ می خوانم، صبحانه ام را دولُپی ببلعم . همیشه می آیم یک جای کار را درست کنم ، از قضا میزنم یک جای دیگر را درست می کنم. بعد با اینکه میدانم درست نشده است ، یک لبخند حاکی از رضایت می زنم و سعی می کنم به آن قسمت خراب دیگر فکر نکنم. من هم الان سعی می کنم جریان آقا جغده را اصلا" فراموش کنم. اینجوری بهتر است. خلاصه می گفتم تلفن زنگ زد و من همانطور که مثل آن کارتون پلنگ صورتی، آنچنان از جا پریده بودم که عنقریب کله ام به سقف اصابت می نمود، دویدم گوشی را برداشتم ، و دیدم مادرم پشت خط است و میخواهد دستور یک غذای جدید را که همانموقع در برنامه آشپزی یاد گرفته بود برایم قرائت کند. همانطور که گوش میدادم رفتم توی تخت ، پتو را کشیدم رویم ،چشمانم را بستم. یک صداهایی می شنیدم که می گفت : قارچ رو ورقه ورقه میکنی ولی اول باید آبلیمو بش بزنی که سیاه نشه ! فمیدی؟
گفتم هوم . تو بگو. و او هم ادامه داد : 50 گرم کره میریزی تو ماهیتابه تا آب بشه ، بعد قارچا رو توش تفت میدی... چشمانم بسته شد، دیگر صدایی نمیشنیدم. خواب خواب بودم که با فریاد مادرم از خواب پریدم که با عصبانیت میگفت :"چیکار داری میکنی؟ داری باکی چت میکنی که اصن حواست به من نیس؟؟ " گفتم حواسم هس . الان تموم شد دیگه؟ گفت پس امروز ناهار همینو درست کن. یادگرفتی؟
خب من الان واقعن تمرکز ندارم ، یک چیزی در مایه های یک توپ پینگ پنگ گویا زیر کلیدهای کیبردم جا بجا می شود و هر دفعه یکی از کلید ها را از کار می اندازد و کلا" در چنین شرایطی اعصاب نوشتن ندارم مخصوصا" اگر صبحش هم با زنگ تلفن بیدار شده باشم .
البته تو اینجور مواقع که ادم بیحال خیلی احتمال داره خودخوری شدید کنه و اعصاب خودشو خورد کنه باید مواظب بود.مواضب باش
پاسخ دادنحذفرو چشمم :)
حذفآره خب!آدم حداقل تا یکی دو ساعت که اعصابش خورد میشه...
پاسخ دادنحذفیا مثلا وقتی که به زور بیدارت میکنن،یا میشی... من که میشم برج زهر مار...
اخم خالی!
آدمای بداخلاق هم یه جورایی شیرینن :)
حذفیعنی آرزو به دلم موند مامانم برام یه آموزش آشپزی بذاره که من یه چیز یاد بگیرم..فکر میکرد من آشپز دنیا اومدم..دو خط میگفت باید میفهمیدی قورمه سبزی چطور درست میشه...
پاسخ دادنحذفیعنی اگه بگم من باز ابزار فیل شکن نداشتم بهم نمیخندید؟دلم برای نوشته هات با این حس منحصر به فردی که داری تنگ شده بود...
اینجا آیکون ماچ و وبوس و بغل نداره؟
من چطور ابراز احساسات کنم؟
همینجوری خیلی خوب بود . بوس بهت عزیزم :)
حذفحالا قارچش خوشمزه شد؟ :-p
پاسخ دادنحذفباورت میشه آخرش درست نکردم؟ اصن نفمیدم چی بود رسپیش :)
پاسخ دادنحذف