۱۳۹۰ اسفند ۱۵, دوشنبه

یک دنیا حرف بود در همان دو اسکناس

هوا گرم است . برجستگی رانهایم از زیر شلوار جین تنگم و پائین مانتوی کوتاه سفیدم بیرون زده اند. می رسم جلوی دادگاه ، جای پارک پیدا می کنم و می روم داخل. صدای تق تق کفشم در راهرو می پیچد. نشسته است روی نیمکت و منتظرم است. شناسنامه اش در دستش است. مثل همیشه خوش پوش. مثل همیشه اتو کشیده. جلوی پایم می ایستد. دستش را دراز می کند. دست میدهم . شناسنامه اش را می گیرم میبرم برای کارهای اداری دادگاه . از کنار چشمم نگاهش می کنم که خودش را روی نیمکت می اندازد. سرش را می گیرد. کیفش را باز می کند ، یک قرص در می آورد می اندازد در دهانش. می پرسد ، چطوری رات دادن توو ، با این مانتوی تنگ ؟ میگویم : داش تلفن حرف میزد ، متوجه نشد من رد شدم از جلوش. فقط گوشیمو گرفت. پرونده مان ثبت می شود . باید برویم بالا ، پشت در بنشینیم تا نوبتمان شود. اشکش روی صورتش سُر می خورد. رویش را برمیگرداند که متوجه نشوم . ولی دیر شده است . آقای جوان خوش تیپی دستبند به دست همراه با یک سرباز ، روی صندلی کناری نشسته . به ما نگاهی می کند و می گوید همسرم بخاطر مهریه حکم جلبم رو گرفته ! منم مهریه اشو میدم ولی طلاقش نمیدم میرم 100 تا زن میگیرم که دق کنه. هر دوی ما میزنیم زیر خنده . نوبتمان می شود. صدایمان می کنند. می رویم داخل :
+ نوع طلاق؟
- توافقی 
+ برگه عدم بارداری ؟
- بفرمائین حاج آقا
+ مطالبه حق و حقوقی دارین شما خانم؟
- نخیر
+ مهریه چی؟
- نمیخام
+ حضانت فرزند
با صدای لرزان می گوید : با مادرشه حاج آقا ، فقط  تا زمانیکه مادرش ازدواج نکرده باشه
قاضی شروع به نوشتن می کند. صدایمان می کند. یک امضا از من ، یک امضا از او...
و تمام ...

حکم را که می گیرم ، دو تا اسکناس ده هزار تومانی روی میز منشی می گذارم و می گویم شیرینی شما. منشی با تعجب نگاهم می کند. انگار روح دیده است . اهمیت نمی دهم . حکم را می گیرم دستم و جلو جلو راه می افتم . می اندازمش روی صندلی شاگرد ، می گویم : فردا تو محضر با یه شاهد بیا ! میگوید : باشه . دو تا بوق کوتاه به نشانه خداحافظی می زنم و می روم . 

۵ نظر:

  1. درد داشت... نوشته تان درد داشت خانوم...

    پاسخ دادنحذف
    پاسخ‌ها
    1. ولی واقعن من ناراحت نبودم اونموقع . شاید واسه اینکه ناراحتیام تموم شده بود

      حذف
  2. گاهی برای ماندن رفت. اگر نروی سالها بعد شرمنده ی خودت می شوی. حالا که رفتی تا ته برو به پشت سر نگاه نکن. آن عقب هیچی چیز نیست فقط برو

    پاسخ دادنحذف
  3. تلخ مثِ همون خاکستر کوفتی

    پاسخ دادنحذف