زندایی شمسی ، همش بیست و پنج سالش بود که سرطان گرفت و دیگر از بزرگ شدن بچه هایش چیزی نفهمید. آنقدر در بیمارستان زیر عمل های جراحی و شیمی درمانی زجر کشید تا در سی و دو سالگی تمام کرد. یادم است یکی از روزهای آخر عمرش که بیمارستان جوابش کرده بود و دیگر آورده بودنش خانه، پسرش که آنموقع یازره سالش بود، آهنگ دختر مشرقی شهره را بلند کرده بود و بالای سر هیکل نیمه جانِ مادرش می رقصید و ادای شهره را در می آورد. من آن وقتها کلاس چهارم دبستان بودم. درست همسنِ دخترِ زندایی شمسی، ولی هیچوقت ویلچری که زندایی سفارش داده بود برایش بخرند تا بتواند برای بچه هایش غذا درست کند را یادم نمی رود. ویلچری که هیچوقت استفاده نشد. زندایی شمسی در یکی از همین روزهای پاییزی مُرد. هیچوقت نفهمید دختر کوچولویش چطوری بزرگ شد. چطور سر سینه هایش در آمد و به بلوغ رسید. هیچوقت نبود تا به دخترش یاد بدهد وقتی پریود شد چطور نظافتش را رعایت کند. یا وقتی بچه دار می شود چطوری برای دخترش لالایی بخواند. برای بچه هایش هم همیشه نبود. مادر که نباشد، فراموش نمی شود نبودنش. هیچ کوفتی هم جای خالی لامصبش را پر نمی کند. گاهی از خودم می پرسم اگر زندایی شمسی می دانست خیلی زود می میرد، آیا باز هم بچه دار می شد؟
من اما هیچوقت با مادرم میانه درست و حسابی ای نداشتم. یعنی مادرم زن مهربانی بود ولی قلق من را بلد نبود، یا لااقل آنقدر سرش شلوغ بود که تخمش هم نبود قلق من کدام قبرستانی پیدا می شود. آن وقتها بچه دار شدن برای هر کسی یک وظیفه بود نه چیز دیگر. برای خیلی ها هم بچه بعنوان یک ابزار بوجود می آمد. ابزاری برای بستن دهان مردم. ابزاری برای اعلام قدرت و سلامت، ابزاری برای حفظ شوهر یا حتی برای تنها نبودن یا عصای دست در زمان پیری. کم کم ما بزرگ شدیم ، نه آنها را از تنهایی درآوردیم، نه عصای دستشان شدیم . شدیم یک مشت آدمی که بدون برنامه و حساب کتاب، فله ای ریخته اند توی این دنیا که برای خودشان بچرند تا وقت رفتنشان برسد. واقعیت این است که ما برای آنها ارزش دو ساعت فکر کردن و برنامه ریزی برای آینده مان را نداشتیم. ارزش چند ثانیه زودتر بیرون کشیدن را نداشتیم. ما حتی ارزش یک قِران پول کاندوم هم نداشتیم.
چقدر طلبکار از دنیا و همه چی! خوب اگه ناراحتی که به دنیا اومدی میتونی خودت رو راحت کنی. اما نه نمی کنی و اینکه «کاش یه قرون خرج کاندوم میکردن تا من بوجود نیام» چسی الکیه.
پاسخ دادنحذفخیلی جالب بود حرفت ...خوشم اومد
پاسخ دادنحذفآی گل گفتی...
پاسخ دادنحذفخصوصا اون پدر و مادرایی که یک گله بچه درست میکنند و هیچ تجربه ای از زندگی کردن در جامعه رو بهشون یاد نمیدن هیچ بلکه هیچ فکری به حال تامین مالی بچه هاشونم نمیکنند و بچه باید غریزی توی یک جامعه گرگ صفت زندگی کنه بدون هیچ پشتوانه ای
من خودم از یازده سالگی مجبور بودم حمالی کنم و به آقای پدر که کنج خانه میخوابید خدمت کنم و حالا در سن سی و سه سالگی هنوز باید قد و نیم قدهای آقا رو ساپورت کنم که مثل خودم تباه نشن
خیلی جالب و آموزنده بود! راستش من زیاد متاثر گردیدم.
پاسخ دادنحذفبرایت زندگی را با همه خوشبختی هایش خواهانم.
همسایه شرقی شما از افغانستان
رضا
پاسخ دادنحذفخیلی خوب بود اما پدرومادر وسیله هستن خدا مارا خواسته تا ابراز وجود کنیم در این دنیا خوب یا بدش هم دست خودمون