۱۳۹۲ دی ۲۷, جمعه

پیژامه

با همان حالت سنگین و گیج ، از توی رختخواب بیرون می آیم، می روم سراغ یخچال ، یک قوطی نوشابه باز می کنم سر می کشم فشارم بیاید سر جایش. بر می گردم توی تخت . شروع می کند به آواز خواندن «تو همان شرری که خرمن جان من بسوزی....» آروغی می زنم بلند می شوم می روم  پشت میزتحریرم کتابم را باز می کنم . می گوید « تو نمونه یک آدم بکن در رو هستی» می گویم « درسام مونده » می پرسد « چرا همیشه با شورت میگردی ؟» نمی دانم. می گوید « آدمهایی که با شورت توی خانه می گردند بکن دررو هستند» می پرسد«از کی تصمیم گرفتی ؟» می گویم « تصمیمی برای این کار نگرفتم . حتی تا بحال بهش فکر هم نکردم. فقط با شورت راحتترم» می گوید « اونو نمیگم که! منظورم اینه از  کی تصمیم گرفتی بکن در رو بشی؟» می پرسم « هستم؟» می گوید «آره» . لپ تاب را روشن می کنم «می گوید دسر چی شد پس؟» می گویم « یادت باشه دسمالا رو از رو زمین برداری. سگ من فیتیش شدیدی به بوی اسپرم داره. تمام   دسمالا رو تیکه تیکه می کنه. » بلند می شود لباس بپوشد می گوید دسر باشه طلبم. یادم باشه یه پیژامه چارخونه واست بخرم». می خندم . می گویم « دوس دارم ». می گوید « دسر؟» می گویم « پیژامه ». می گوید « آدمها یا باید بکن دررو باشن مثل تو، یا آویزون. نوع سومی هم نداره. » می خندم و می گویم « یا خوش سکس مثل تو!»

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر