خوابم میومد. سرم رو گذاشتم رو سینه اش ، بهش گفتم حرف بزنه، و اون شروع کرد به حرف زدن. یادمه داشت از بچگیاش می گفت که چشمام رفت روی هم و دیگه هیچی نفهمیدم. هر وقت خوابم بیاد ازش می خوام حرف بزنه و اون حرف می زنه. حتی اگر قبلش دعوامون شده باشه. حتی اگه بیست و چهار ساعت باشه که نخوابیده باشه، و پلک های من آروم آروم سنگین میشن. اکثر وقتا حتی نمیفهمم چی میگه. فقط به تن صداش گوش میدم. به آرامشی که توی صداشه. به اینکه چی در این آدم باعث شده که آرامش بخش باشه. اون هیچوقت گله ای نمیکنه از اینکه وسط حرفاش خوابم می بره. اینکه به خودش میاد میبینه نیم ساعته داره حرف میزنه و من خوابم. اینکه به حرفاش گوش ندادم.
یادمه یه روز از روزایی که هنوز از «م» طلاق نگرفته بودم و توی شیش و بش بودم که تصمیم نهاییمو بگیرم، رفتم پیش یه مشاور. مشاور یه آقای میانسال بود حدود ۵۰ ساله. نشست و من یک ساعت تمام حرف زدم، و اون گوش داد. آخرسر فقط یه جمله گفت :«دخترم. دنیا خیلی بزرگه و پر از آدم. دنیا بزرگتر از اینه که تو تمام عمرت رو با کسی که دوست نداری و دوستت نداره زندگی کنی». مشاور همینو گفت و وقت من تموم شد.
چند روز بعدش من طلاق گرفتم.
چند سال بعدش درست وقتی پلکام داشت با صدای صحبت کردن یکی سنگین میشد، درست چند ثانیه قبل از اینکه خوابم ببره، یاد اون مشاور افتادم. راست میگفت. دنیا بزرگه و پُر از آدم. آدمایی که بلخره یکیشون میتونن کاری کنن که آدم وقتی سرشو میذاره رو سینشون ازشون بخاد براش حرف بزنن، و اونا انقدر حرف بزنن تا خوابت ببره و هیچوقت هم شکایتی نکنن از اینکه حرفاشونو نشنیدی.
پروتکت کرده بودی و من هیچ راهی برای ورود به وبلاگت نداشتم؛ دلم واست تنگ شده بود .
پاسخ دادنحذفمرسی :)
حذفولی من وبلاگ تو رو می خوندم . با اینکه کم پست میذاری این روزا
سلام
پاسخ دادنحذفدویچه وله من رو هل داد اینجا.
خیلی از پست هات رو خوندم. جالب بودند. البته نمی دونم جالبی شون به خاطر قلمته یا به خاطر موضوعش (سکس). شاید ترکیبی از هر دو.
اینها به کنار، با خوندن مطالبت، رفتم همسرم رو بوسیدم. همیشه اینکار رو می کنم البته. ولی اینبار آگاهانه.آگاه از اینکه یه بوسه، یه بغل، یه نوازش من چقدر بهش انرژی می ده. آرامش میده. برخی از لحظاتمون با هم، طوفانی بوده ولی هیچ چی برای من مثل نگاه کردن تو اون چشم های سبزش لذت بخش نیست. دو ماهه حامله ست و من با امید و نگرانی به ۷ ماه دیگه فکر می کنم.
چرا اینها رو اینجا می گم؟ شاید چون شادم کردی...
خوشحالم :)
حذف