۱۳۹۱ فروردین ۱۳, یکشنبه

از یاد رفته


تعطیلات عید که می شود هر کسی برای خودش یک برنامه می ریزد. از جمله سفر تفریحی به سرزمینی است که دیگر برای ما آینه دق شده . خلاصه این روزها ، از سر و کول ما آدم بالا می رود. بچه ها دارند رُسِ خرگوشها را می کِشند . یک عده دارند با اینترنت پر سرعتِ اینجا دلی از عزا در می آورند و تند تند فیلم دانلود می کنند. یک عده هم توی آشپزخانه بر سر محتویاتی که باید روی پیتزا ریخته شود با هم بحث می کنند و آشپزی میکنند. تعدادی هم دور هم جمع شده اند و خرید های امروزشان را به هم نشان می دهند . وقتی به خریدهایشان نگاه می کنم اتاق دور سرم می چرخد . احساس می کنم کُل مرکز خرید را بار گیری کرده اند و دارند اینجا خالی می کنند.  یکی موقع عبور کردن از کنارم انگشتش را سیخ می کند و به بهانۀ قلقلک در پهلوی من فرو می کند و من نیم متر از جایم می پرم . خیلی خودم را کنترل می کنم که نگاه خشمگینی به او نکنم. می روم جلوی در آشپزخانه ، میبینم با سس کچاب روی پیتزا چرت و پرت نوشته اند و دارند با آن عکس می گیرند.
با خودم فکر می کنم خوشحالی چقدر  خوب است . همه آنقدر خوشحالند که اصلا" متوجه رفتن و آمدن من از کار نمی شوند. و من هم خوشحالم که کسی نمی فهمد من چقدر ساکت و تو دار شده ام و دیگر آن آدمِ سرحال و بذله گو نیستم ! همه آنقدر ذوق زده اند که کلا" ما را به تخمشان دایورت کرده اند. البته همین روزها سفر آنها به آخر می رسد و زندگی کسالت بار ما هم ، می رود سر خط ! 

۱۰ نظر:

  1. خوشحال می‌شوم که وسط شادی و شلوغی‌هایشان اصلاً نمی‌بینند من چه حالی دارم، می‌روم گوشه‌ای و با خیال راحت اشک‌هایم را با سیگار دود می‌کنم.

    پاسخ دادنحذف
  2. من کلا هیچ وقت تعطیلات عید رو دوست نداشتم. هیچ وقت هم بهم خوش نمیگذشت. هر سال هم بدتر میشه. و امسال مثل یه کابوس بود. خوشبختانه تموم شد

    پاسخ دادنحذف
  3. اينروزها من همش خفه ميشم چون همفكري ندارم كه حرفامو بشنوه.اينروزها من دلم ميخواد 1 نفر پيدا بشه منو بفهمه تا لب وا ميكنم مخالف زياد ميشه برام

    پاسخ دادنحذف
  4. خيلي قشنگ نوشتي كلا خوب بلدي روزمرگي هاي زندگي رو به يادمون بياري ادم وقتي نوشته هاتو ميخونه تازه يادش ميفته همه اتفاقاي زندگي خودش ي داستانيه قابل نوشتن كلا نوشته هاتو دوس دارم

    پاسخ دادنحذف