۱۳۹۱ فروردین ۲۵, جمعه

چارقدهای سفید مادربزرگ

مادر بزرگ من ، همیشه عادت داشت چارقد سرش می کرد. بزرگترین لذت زندگی اش این بود که چارقد کادو بگیرد ، همه همشکل. همه سفید. همیشه، هر وقت برایش یک چارقدِ نو می خریدم،  یک بقچه باز می کرد، آن را هم تا می کرد کنار بقیه چارقدهایش با نظم خاصی می پیچید. یک جوری به این چارقدهای شبیه هم نگاه می کرد ، که انگار دقیقا" می دانست کدامیک را کجا و از چه کسی هدیه گرفته است. آن را هم می گذاشت در بقچه اش ، و همان چارقد قدیمی خود را دوباره سرش می کرد. 
وقتی از این دنیا رفت،  رفتم سراغ بقچه اش ، دیدم همۀ آن چارقدها همانطور نو مانده اند، گویا رسالتشان فقط این بوده که دل مادر بزرگ را شاد کنند. مادر بزرگ رفت ، در حالی که همان چارقد کهنه بر سرش بود. این روزها فهمیده ام ، من هم شبیه او شده ام. من هم یک بقچه برای خودم درست کرده ام که فقط برای دلم یک چیزهایی را آنجا نگاه می دارم. دلم نمی آید ازشان استفاده کنم.
وبلاگ کوچک و تنهای من این گوشه موشه ها خاک می خورد. چرا؟ چون من با خودم درگیر شده ام. دوست دارم ، همۀ درد ها عقده ها، نگرانی ها و فشارهایم را همانطور دست نخورده ، تا کنم و بچینم در بقچه ام ، درش را ببندم ، هر از گاهی بازش کنم، دانه دانه نگاهشان کنم و باز ببندم.  نگذارم کسی هم به بقچه ام سر بزند. شاید وقتی من هم رفتم پیش مادر بزرگ ، یک نفر بیاید ، بقچه را باز کند ، و همان حسی را پیدا کند، که من هم وقتی چارقدهای مادر بزرگ را نگاه می کردم پیدا کردم....
کسی چه می داند!

۵ نظر:

  1. عزیزززززززززززززززم
    خیلی دوست دارم
    فرشته کوچولوتو ببوس

    پاسخ دادنحذف
  2. مادیان عزیز سلام نوشتهات منو تحت تائثیر قرار میده زیبا مینویسی از وقاحتت خوشم میاد . نمیدونم شاید تنها شدم این چیزا برام جذابه .شوخی کردم .بهر حال سپاس گذارم

    پاسخ دادنحذف
  3. آفرین خیلی حال کردم

    پاسخ دادنحذف