تعطیلات عید که می شود هر کسی برای خودش یک برنامه می ریزد. از جمله سفر تفریحی به سرزمینی است که دیگر برای ما آینه دق شده . خلاصه این روزها ، از سر و کول ما آدم بالا می رود. بچه ها دارند رُسِ خرگوشها را می کِشند . یک عده دارند با اینترنت پر سرعتِ اینجا دلی از عزا در می آورند و تند تند فیلم دانلود می کنند. یک عده هم توی آشپزخانه بر سر محتویاتی که باید روی پیتزا ریخته شود با هم بحث می کنند و آشپزی میکنند. تعدادی هم دور هم جمع شده اند و خرید های امروزشان را به هم نشان می دهند . وقتی به خریدهایشان نگاه می کنم اتاق دور سرم می چرخد . احساس می کنم کُل مرکز خرید را بار گیری کرده اند و دارند اینجا خالی می کنند. یکی موقع عبور کردن از کنارم انگشتش را سیخ می کند و به بهانۀ قلقلک در پهلوی من فرو می کند و من نیم متر از جایم می پرم . خیلی خودم را کنترل می کنم که نگاه خشمگینی به او نکنم. می روم جلوی در آشپزخانه ، میبینم با سس کچاب روی پیتزا چرت و پرت نوشته اند و دارند با آن عکس می گیرند.
با خودم فکر می کنم خوشحالی چقدر خوب است . همه آنقدر خوشحالند که اصلا" متوجه رفتن و آمدن من از کار نمی شوند. و من هم خوشحالم که کسی نمی فهمد من چقدر ساکت و تو دار شده ام و دیگر آن آدمِ سرحال و بذله گو نیستم ! همه آنقدر ذوق زده اند که کلا" ما را به تخمشان دایورت کرده اند. البته همین روزها سفر آنها به آخر می رسد و زندگی کسالت بار ما هم ، می رود سر خط !
خوشحال میشوم که وسط شادی و شلوغیهایشان اصلاً نمیبینند من چه حالی دارم، میروم گوشهای و با خیال راحت اشکهایم را با سیگار دود میکنم.
پاسخ دادنحذفخب از این لحاظ خوبه که نمیبینن . حق با توئه
حذفمن کلا هیچ وقت تعطیلات عید رو دوست نداشتم. هیچ وقت هم بهم خوش نمیگذشت. هر سال هم بدتر میشه. و امسال مثل یه کابوس بود. خوشبختانه تموم شد
پاسخ دادنحذفسال دیگه ایشالا کابوس نباشه
حذفاينروزها من همش خفه ميشم چون همفكري ندارم كه حرفامو بشنوه.اينروزها من دلم ميخواد 1 نفر پيدا بشه منو بفهمه تا لب وا ميكنم مخالف زياد ميشه برام
پاسخ دادنحذفکاش
حذفسلام
پاسخ دادنحذفرسیدن به خیر
سلام . مرسی
حذفخيلي قشنگ نوشتي كلا خوب بلدي روزمرگي هاي زندگي رو به يادمون بياري ادم وقتي نوشته هاتو ميخونه تازه يادش ميفته همه اتفاقاي زندگي خودش ي داستانيه قابل نوشتن كلا نوشته هاتو دوس دارم
پاسخ دادنحذفممنونم ازت دوست خوبم :)
حذف