با صدای سخت نفس کشیدن خودم از خواب بیدار می شوم. یادم می آید مُرده بودم و تمام نگرانی ام این بود که مرا بسوزانند. من از سوختن متنفرم. دوست داشتم من را به خاک بسپارند و همیشه یک قبر داشته باشم که آدمها بتوانند بروند آنجا برایم گل بگذارند که خیالم راحت شود کسی توی این دنیا وجود داشت که دوستم داشت.توی مُردنم حواسم به این است که الان حساب بانکی ام بلاک می شود و حتی کسی هم نیست پول کفن و دفنم را بدهد. با خودم فکر می کنم یک مقدار پس انداز توی کیفم هست کاش آن را خرج کفن و دفنم کنند. اما نمی کنند.
اینجا در خیابان رِینیر در سیاتل یک مرکزی هست که مُرده های بی صاحب را میفرستند آنجا و می سوزانند. همه دغدغه های آدمها از اینکه مادر و پدرشان درکشان نمیکنند یا اینکه دوست پسرشان جواب تکست هایشان را با تاخیر میدهد یا حتی شوهر یا زنشان سرش جایی گرم است بنظرم لوس بازی می آيد. بال بال می زنم من را نسوزانند . میگویم من مُردهُ بی صاحب نیستم. نمی شنوند. التماس می کنم من را نسوزانند. آنها نمی شنوند. من را می گذارند توی کوره ای که درش از جنس فولاد است و درش را محکم می بندند. آنجا توی تنور هم نا امید نیستم. منتظرم کسی پیدا شود و ادعا کند من را می شناسد. آتش را روشن می کنند.هیچکس پیدا نمی شود من را بکشد بیرون. تنور شروع به گرم شدن می کند. گرمایش برای منی که از سردخانه بیرون آورده انم لذتبخش است. میفهمم آنها درست فهمیده بودند. من یک مُرده بی صاحب هستم. دیگر دست و پا نمی زنم. با خود میگویم زندگی ام بر وفق مرادم نبود حالا مُردنم هم نباشد. فقط کاش کسی بود که می دانست من پاییز را دوست داشتم و برگهای رنگارنگی که روی زمینهایش می ریختند را، و خوابیدن با صدای باران هایش را و تنهایی را. گرما زیاد و زیادتر می شود. پاهایم می سوزند یک قطره اشک روی گونه ام میلغزد. اما بی کسی دردش آنقدر زیاد است که سوزش را حس نمی کنم. همانطور که خاکستر می شوم از دنیا خداحافظی می کنم و میگویم فقط ای کاش یک نفر می دانست من پاییز را دوست داشتم.
خوشحالم که بعد از مدت نسبتا طولانی برگشتی و باز هم نوشته هاتو می خونم .
پاسخ دادنحذفآرش
ممنونم ، منم خوشحالم که میخونی
حذف